
/شهر من/
شهر من خواب زده در دل او ماه زده
شهر من تاریکو اما نورانیست یک جمله از این بیت چراغانیست
شهر من سوت کور نیست ولی جای او در دل مهتاب ولی
شهر من فریاد خاموش دارد دو سه بیت شعر فراموش دارد
شب من تارو غمین هست ولی صبحش چقدر غزل سرائیست ولی
بازی دل دلو دلبر دارد یک نفر حال پریدن دارد
نقطه ها هم سر بستن شعرم با هم سکوی شمردن ز بیت ها دارند
شاعر-حسام الدین شفیعیان

/گل روید از عشق/
گلی ستانده ام در جان خویشتن
بدان گل خو گرفتم با دل خویش
به هر صبح دم که آید از نسیمی
ببارد باران عشقو جان خویشتن
شاعر-حسام الدین شفیعیان

خط خطیهایم را با چشمانت رنگین کمان کن
تو سخت درگیر و دار فراموشی هستی
اینجا یکی دو خطی برایم اشک بریز
با قلمم بعد از نگاهت رنگین کمان میشوم
در باران چشمانت سخت خیسم
کمی برگرد اینجا، سخت شکننده شده است هوایش
من مردی در آستانهی فصل سردم
برگرد...
(حسام الدین شفیعیان)

تو حسی از یه همزادی در جایی دور
من تو را خیلی وقتست گم کردهام
هر روز پشت شیشه کوچه را نگاه میکنم
هیچ کلاغی ردی از قصهات ندارد
تو سخت گمشدهای در تاریخ دلم
کمی بعد از عصر رنسانس
با یه فنجان قهوه با کمی ناپلئونی خامهای
به نبرد قلبت میآیم
مرا مسافر کوچولوی زمین دلت بدان
(حسام الدین شفیعیان)

آرزوهای من جایی در غصه هایم بود
قصه ی رمئو و ژولیت برایت نگفته ام
تاریخ عرض دل ندارد کمی از خودت بگو
حسام الدین شفیعیان
کنار خط زندگیکودک آفریقایی از گرسنگی بگو
کنار خط استوا از تقسیم زندگی بگو
شوالیه های تاریخی برایت دیگر قصه نمی گویند
کنار زمین منشور تشنگی بگو
آخرین سکانس زندگی برای او یعنی نان
تلخ ترین رسیده از بریده ای از جراید
فردا کمی از تشنگی بگو
حسام الدین شفیعیان