حسام الدین شفیعیان
حسام الدین شفیعیان

حسام الدین شفیعیان

یونان جغرافیای نان

یونان جغرافیای نان

پرتغال پرتقال فرق میوه جغرافیا مثل میوه

رسیده فصل مرزهای مجنون

رسیده فصل اقاقیهای صیدون

اقاقیا کجای تالاب نیلست مگر نیل فراطو سلسبیل هست

شهرهای نیامده بیامده از آمدن ها پشت زمین شهری آجری ها

سنگ آهن سنگ مس سنگ روی زمین فصل انبار گردو

درخت انجیر میوه زرد درخت خشک در خاکدان غم

درخت سبز خشک ندارد میوه ای نو درختی نو به نو در میوه ی نو

بساختم کلبه ی چوبی درونم زبادو برگ و باران در خودم غم

پل چوبی جهان را وصل میکرد زدریا تا ثریا عصر  میرفت

رسیدش تا جهان سلسبیل ها صنوبر های در هم پیچکی ها

قطار روزنه نور درخشان زهر کوپه کسی در فکر انشاء

بدان قصه رسیدیم تا رسیدن که هر شخص در درون خود بیدار

بخفتن واژه عصر آهنی بود جهان شعری درون آهنی بود

مثال قرمز از هندوانه درونش کال اما نوبرانه ولی فصل خزانی شد بیدار

که تاریخ شمسو لیلو و میلادی گرفته زتقویم خودش کاری گرفته

زتقویم دو چند فصل قبل از خود دو و چندو چنین فصل در خود

درخت تاک تاکستان میوه درون خود زمستان درو بود برون شعری درون غم زمین فصل نگفتن از درو بود

کتاب زندگی همچون عروسی عروسک در درون لباس در بسته بودش به در قفل چراغی افروخته بودش

مرا با خود ببر تا فصل انجیر کنیم تاکستان را پر زانجیر ولی درخت میوه نیاورد چون درو شد

زخشکیدن زنو در نو به نو شد به کاشتم من نهالی رویشی نو درون خاک اندیشه ای نو

زخود ساختم درونش ریشه کردم زفصلی نو درونش ریشه کردم

بباران ای جهان چند فصلی زتابستانو پائیزو زمستان بهاران شو ای فصل بهاران

حسام الدین شفیعیان

حکایت روزگار

تو از من پرسیدی

و من سکوت ممتد شب بودم

تو از من پرسیدی و من حکایت روزهای غم بودم

تو از من رد شدی بی بهانه

ببار باران کمی هم با بهانه

تو از واژه گل گفتن شدی خود

درون گل زگفتن خود شدی تو

منو و من منهای منو من به ما ماند همی من بی من در من من

زصورت زچهره زگفتن زخفتن زبیداری بگو ای دفتر رنج

ستاره دنباله دار شب شدو رفت برفت در آسمان خفتن گرفتش

میان کهکشان گفتن گرفتش

میان دور گردون آسمان بود زمین بودو زمان بودو نهان بود

جهان وسعت به دور گردش خود زجو گیتی در پرش خود

جهان آدمی جهان حرفو گفتن سکوت این زمین سمفونی شب

از این شعر گر گذری کردی تو روزی بدان واژه در آن گل گفتن قند

بخوان مصرع به مصرع بیت زبیتی بخوان شعری پس شعری زآواز

زآهنگ شبانه شب چو آهنگ بنالان آهن آهنگ گفتن

سه ضربو زتقسیمو زجدول حروف مقطعه پازل بر هم

حسام الدین شفیعیان

/ایستگاه میماند و قطار میرود/

/ایستگاه میماند و قطار میرود/

عقاب تیز پرواز را نظاره کن
چرخش ایام را حواله کن
جهان مثال هندوانه ای دربسته
هندوانه را قرمز رنگ بسته
صدای باز شدن در را در ارابه آسمان
خط میانه دو خط آسمان
سمت کهن سمت نو
سمت پرواز پروانه پیله را
پیله باز کن جهان خوابست
خواب در خط قرمز چراغ خواب هست
وسعت بیکران را نظاره کن
وسط خط سرود خوانش زندگان رفته از مردن
مرگ نخ به بادبادک زندگی خط جاماندن
آدمها سکوی تاریخ ها
عقاب های تیز پرواز و شاهین ها
نگاه کن ترانه میخواند پرنده
غاز با غاز درنده با درنده
بردن باخت مساوی باخت رفتن یا ماندن
ماندن بادبادک رفتن از ماندن
ماندن برده زندگی سکوت ترانه ی چند بردن ماندن از زندگی
رد شدن از عبور تند رفتن
سکوت را خط رفتن خط ماندن
ایستگاه متروکه تاریکی
ایستگاه صدای قطار رفتن
قطار ها میروند ایستگاه منتظر قطارست...
حسام الدین شفیعیان

/پازل باران زده/

/پازل باران زده/

بین این فاصله را خط بزن
دو سه بیتی هم شده فاصله را ضرب بزن
ضرب بر کلمات واژه را نقطه سر خط مزن
ای از قصه ها سرشار آمده در کاغذی آدمکی شده
آدمک شعر مرا با خود خود رقص بزن
تکیده چون برگ پائیزی بر خشک دم قلمم مرکب بزن
نغمه میخوانم شاید بیدارت کنم
خواب را فاصله هم میبرد شعر را واژه را
باران کلمات نقطه های سرریز از کلمه
چشمه دریا جوشیده از شاعری خسته
جهان میزند زیر آواز گریه خنده بیدار میشود
خنده هوشیار میشود گریه بیدار میشود
سال چندو چند قمری دور کهکشان میلادی
کهکشان میلاد زده شمسی قمر زده هجری هجرت زده
تاریخ باران زده میخ دفتر تاریخ را محکم وصله به هم زده
وصله ها را شعر درهم زده بر هم نظم نثر را آهن زده
زنگ زده زنگار زده قطب قلب شمالی را آجر ها رو ی هم ماتم زده
تا دیوار ثریا صنوبری کج زده ساقه گیاه را حشره آهنگ زده
تن های ماهی را دریا لب زده ماهی را دریا دور از خود زده
پائیز فصل ماضی بعید حال پائیزی فعل پائیزی
زمستان قصه را برف زده شیروانی را گنجشک جیک جیک ناودان چک چک
سروده ای برای تمدن کهن مدرنیته از تکامل کهن
پازلی از تقاطع بلوار رسالت زده رسالت را سالک زده
ماه را آهن زده ابر را ماتم زده دریا را آهن زده زیر سد ماه خورشید پارو زده
قهوه تلخ تکامل دایناسوری ته قهوه روی سکان موج قهوه
شاعر تکه بارانی تکه ابری تکه برفی تکه تکه کلماتی
لقمه از آهن لقمه از آجر لقمه از سیمان گز آهک زده
بالای برج تاب خوردن بالای برج ماه خوردن بستنی را آب خوردن
پایین را غم ماه غم خورشید غم راه غم تاب تاب قلب ها را آهن زده
شعر را آجر بچین بالا برو روی دیوارک شعر چشم انداز خورشید غروبیست کهنه
رخت را بر طناب تاریخ پهن کن خشک میشود تمام صفحات پاک شده از تاریخ
شاعر-حسام الدین شفیعیان

فصل رنگین کمان ها

باران سر فصل رنگین چند کمان ها

کمان در شگفت از دور زمین را

شکسته خم زده باران شکسته

زدر بر در زرنگین حجم گرفته

زشوق روزگار اشک جهانست

زبر در بر گرفته کمربند زمین را دور گردون

زحکمت در درون رنگ باران زبعد باران بهاری باد و طوفان

زفصل پائیز درختان زرد نشسته درون هر برگ قصه های نانوشته

زبرگ خاطرات دفتر غم زشادی بیدار شو ای غم در غم

زقلم در قلم واژه همی شد حروف منجمد باز در رگی شد

زرگ خون در طپش های تپیدن زقلب تاپ خورده تاب دریدن

زقلبم زخم در قلب نهانی خورشید فروزان شمع تابان جهانی

زخرم فصل خرم شد گرفته زباران چند فصلی خو گرفته

جهان شعر همی  در شعر گفتن جهان را شعر در دفتر  سپردن

زنقطه نقطه های ممتد شب زروز درد زروز غم سه روزی گر همی غم

زگوینده برای گفتن حرف زچند بیتی شمردن از دفتر  درد

نهالی گر گرفتن در زخاکی زریشه زآبی تا به خاکی

گیاهی که درون سنگ رشد کرد درون سنگ شکستو واژه گل گشت

حسام الدین شفیعیان