حسام الدین شفیعیان
حسام الدین شفیعیان

حسام الدین شفیعیان

/چند فصل بهار زندگی/

/چند فصل بهار زندگی/

کودکی گریه کرد باران شد
نوجوانی در پی طوفان شد
در میانسالی همی دانش گرفت
بر زپیری هم زآن شادان گرفت
ماحصل چند فصل را گفتم بخوان
این ده و بیستو زشصتو هفتاد گرفت
ماه زنو بودو همان ماه میشدش
گرمی خورشید فروزان میشدش
گر زهر فصلی گذر کرد از همی
یاد ایام بود که طوفان میشدش
حسام الدین شفیعیان

درون خود کلمات,برون خود جملات, درون سطر ها پازل به درون و برون نگرشی دگر

ماضی بعید درون فعل حال از قدیم

فعل حال شکسته فعل ماضی گذشته درون قاب خورده تاب

چند اپیزود فصل زندگی نقطه

متینگ عصرانه درون خود کلمات

درون کلمات جمع خود درون خود درون کلمات

عصر پست مدرن عصر  پسامدرن شهری درون مدرنیته از کهن زدگی

چند فلاش بک کات درون قاب عکس درون خود درون برون از درون خود

هجایای کشیده درون پرتاب از کلمه کشیده بر کلمات خود را درون هجایا کشیده درون جملات

شهر فکری وخامت سوالات در درون جواب فکری

فکرهای درون جهان فکری خود برون از درون سوالات جواب های درون سوالات فکری

جدول خود حل کرده درون جدول حل نشده درون  جدول ها مربع مستطیل متساوی از معادلات فکر زده

صد به صد و صد به چند سوال یک سوال درون مستطیل خطوط عمودی افقی 

جدول ها را کنار بگذارید شعر خوانا درون فکر درون تفکر برای پازلی که قطعه ای گمشده درون پیدایی که حل میکند فکر را

حسام الدین شفیعیان

طرح شعری در درون چو بافتن قالی زدی

قالی زدست بافت زننده خود درون خود برون زخود 

درون زطرح آن نگر برون زنقش آن نگر

به دور ضربه ها نگر زطرح رنگ ها نگر

درون موج قالی از گلی برون زند زخود

زخود برون بیا دگر زقالی از  به بافتنی

درون شهر خود نگر به موج خود نگر زخود

زخود زطرح قالی از  رنگین کمان عالی از

نگاه کن پنچره را نگاه کن پرنده را

قفس درون شعر خود درون قفس زشعر خود

به تن زقالی خود زدی

زخود برون درون زدی

برای شعر من بخوان برای شعر نو زنو

زنو برون زواژه ها نگر زطرح  سازه ها

زسازه نو به نو زدی زشعر درون برون زدی

به تیک تاک لحظه ها به ساعتی شنی شدی

درون تاب زندگی روان ز طرح خود شدی

نگاه کن نگاره را نگاه کن نگاه را

نگاه نو زنو نگر زفصل خود برون نگر

اگر که حرف را زدی جمله به قالی طرح زدی

درون طرح قالی از حرف نگاه زطرح زدی

شکوفه میدهد درخت درختان نو زدی

زنقطه ها به نقطه ای تو پل زدی برون زدی

حسام الدین شفیعیان

/خود از خود بشکنو خود شکن از فکر دگری/

بنهو بارو ببندو نمنی زمنی از من بی من شو تو مرد دگری

خود بتکانو بتکونو تکانی زفکرت بدهو تو شو ای فکر چو مرز بی نشانی از نشانی که رسد بر دل دوست

چو تمنا بکنی ز خود زخود زدیگری تو دگر خود زبی خود شده ای چو درخت بی ثمری

بالو بالت به پرواز دلت آینه ای از بر عشق چو به بر بندیو بندی زخود تو ثمری

شبو شبها برفتو تو همی شو که چون روز دگری

جسم خود خاک بکن روحتو پرواز بکن هم دلو آغاز بکن همدلی آغاز چو شد تو همان عشق شوی

اگر دل ز دلی ریشه کند تو همان عشق دگری

شاعر-حسام الدین شفیعیان

من در گذر از تاریخ با ارسطو

/من در گذر از تاریخ با ارسطو/

من با ارسطو چای خوردم
و از او پرسیدم حالش را
و او که واژگون شده بود در فلسفه حال خویش ز خود
من سقراط قصه‌های او بودم بدون او
من چراغ سر در علامت سوال او بودم بدون خودی ز خودم
من حکمت فکر او ز فکر دیگری بودم
من تنها عامل یاد خود او ز بردن یاد خودش ز خود او بودم
من غافل از صحبت او سنگ کتیبه‌ای بودم در دوران باستان در دوران گم شدن تاریخ
(حسام الدین شفیعیان)