
فنجان قهوه ی یخ کرده ی ماتم زده
قهوه روی تلخ کامی جریان زده
جریان دریا را تلاطم نمک زده
جای شکر اشک را رقم زده
سکوت نت های باران زده
صدای شکسته ی درهم زده
فالش ترین فالش بر هم قطعات بریده از دفتر نت بر هم زده
حسام الدین شفیعیان

کوچه های باران زده
کنار دیوار صنوبری تازده
دیوار پیچکی تاخورده در برگ گل
صدای تیک تاک ساعت خاموشی زده
برجک نگاه باران زده
کوچه ها در خلوت خود باقی شب را تا صبح باران زده
کجای واژه ام شعری میجوشید
واژه را بردار کاغذ را غم زده
حسام الدین شفیعیان

چراغ سکوت بلوک های رفته از شمارگان زمین
سوسوی ماه بلوکه های آجری مردگان سفالی
کوزه های خالی از احساس روی کندکاری تاریخ رفته از یاد
تب سرد کنج قبرستان
زمستان سنگ گرفته ی آرامستان
پائیز برگ سنگ گرفته ی باغستان
بهار گل روئیده سنگ گل بستان
بستان باغستان آرامستان قبرستان زمستان
انارستان انجیرستان خنجرستان زخمستان مرحمستان
موجستان دریابستان سنگ بستان
مدفن تاریخ
کوله بار فصلها پر از زمستان
کنج پنجره ی باغستان
شاعر-حسام الدین شفیعیان

پیرمرد بر جوانی خود میخندد
و موهای سفید از تار تار سه تاری فالش زده از نت های خزان زده
تار تار مبهم دفتر نت های باران زده
صدای سازی درون قلب ماتم زده
موی سفیدی تار تار درون فکر را بر هم زده
شعر هم یخی مانند آب شدن از گرمایی ماتم زده
خوراک چند گام لبخند از نانی بر آهن زده
عابرانی رخت را رقصان زده
چراغکی تابان ماه نور زمین را تاری بر هم زده
درون غار تنهایی آدمک ها تار عنکبوت خیالی چون شاپرکی بر تار تار را محکم زده
سه چند بیتی میخواند اما درون دوباره فراموشی تاب در درون قابی خود را یادگاری بر هم زده
سرایش میکند اما تمام الفبای فارسی را الفبای دیگر زده
خط برون درون خطوط پیری را جوانی فراموشی از خواب نو بر عصر رهگذری که خواب را بر هم زده
میخواند اما چه خوانشی شاید شب را به آهنگ روز بر هم زده چراغی چو ماه شب را بر هم زده
حسام الدین شفیعیان

چراغی میبرد خواب را
خواب درون فکری خسته
بادبادکی ادمکی پروازی
پرواز کن ای فکر درون خوابیده
خواب میبرد رویایی را درون کهن تاریخ شمار
شمارش تاریخ فصل یکم کتاب نو به درون پل زدن هست
پل ها نمیمانند اما تاریخ با تمام فصلهایش پلی به کهن و نو هست
حسام الدین شفیعیان