
هنر تنها نور تنها معنویت تنها
انسانی تنها خدا تنها شعر تنها
همه بر هم درون هم بدون هم برای هم
خدا تنها شب تنها روز تنها ماه تنها خورشید تنها
آدمی تنها آدمک تنها نور تنها رود جوشش دریا خروش
خروش موجی موج خروشان زده
قطره بارانی تنها بارانی تنها قطرات تنها
قطره تنها موج تنها شعر تنها
شاعری در هم شکسته خود درون خود گرفته زانوی غم شعر گرفته
غم تنها کوله بار غم تنها
تار تنها تار درون تار تنها
قصه تنها غصه تنها قاصدک خود پر تنها
پر به پرواز پرنده تنها عقاب تنها بلبلی خسته درون خود تنها
نقطه نقطه نقطه تنها واژه تنها ای زمین با وسعتت انسان تنها
حسام الدین شفیعیان

/خورشید هدایت/
ای چشمه خورشید هدایت
در سپر از دوران تاریخ هدایت
بر بر هدف در بر امید چو خورشید
ماهو ستاره همه در عشق چو جوشید
شعر از کلمات حرف چو باران شود آری
این هست نهال بذر تنومند صداقت
راستی در بر تعالی متعالی
هر کسی که دارد بر خود جوشش چو عالی
کوشیدنو جوشش همه در راه بذر حمایت
حامی بر کل افلاک و کهکشانها و جلال درستی
از بر درستی بدر آید درستی در بر درست زیستن از خوب شدن هست
چون عشق بورزی نهال همان را به درویی درون خود از خود دیگری از آن بجویی
شعرم اگر از بر هدف در درستی جوشش بر آید هدف از راه درستی

/شب شعر ماهی ها/
شهری که میبرد چراغ قرمز را
زرد در زمستان قصه آدمک ها
نغمه میخواند سروده ای برای زمین
نقطه های چند نقطگی بر زمین
شوریدگی موج ندارد دریا
انگار خواب دریا دارد قصه فردا
جایی در دل فانوسک دریایی
مردی فریاد زد آی دریا
شهر مرا در خود خانه دارد
دلی دریا به دریا خانه دارد
همانجا که مرا شعر میخواند
درون جملگی بی میل میخواند
به آمد مرد دریایی زطوفان
شب شعر ماهی ها با نت دریا
فالش شد نت ها زدریا
زدو موج برد کلمات را تا ساحل کنج دریا
...
حسام الدین شفیعیان

/چراغی روشن/
گاهی بر مضرب دو ضرب میشوم
تقسیم معادلات جبر میشوم
گاهی حداکثر اختیار میشوم
تعامل چند فصل از کوپه های قطار میشوم
بین دو پل در تکامل تعامل میشوم
سکوت جبر و اختیار را تعاون از تعاونی نمره چند میشوم
برای سمفونی زندگان مردگان میشوم
شکوهی در فصل بهاران پائیزی برگ ریز میشوم
برایم شمع روشن میکنی من فانوسی در دل شب میشوم
مثال طلوع فانوسی در بر خود تابش جهان درون از برون تقسیم بر ده میشوم
حسام الدین شفیعیان

/پازل باران زده/
بین این فاصله را خط بزن
دو سه بیتی هم شده فاصله را ضرب بزن
ضرب بر کلمات واژه را نقطه سر خط مزن
ای از قصه ها سرشار آمده در کاغذی آدمکی شده
آدمک شعر مرا با خود خود رقص بزن
تکیده چون برگ پائیزی بر خشک دم قلمم مرکب بزن
نغمه میخوانم شاید بیدارت کنم
خواب را فاصله هم میبرد شعر را واژه را
باران کلمات نقطه های سرریز از کلمه
چشمه دریا جوشیده از شاعری خسته
جهان میزند زیر آواز گریه خنده بیدار میشود
خنده هوشیار میشود گریه بیدار میشود
سال چندو چند قمری دور کهکشان میلادی
کهکشان میلاد زده شمسی قمر زده هجری هجرت زده
تاریخ باران زده میخ دفتر تاریخ را محکم وصله به هم زده
وصله ها را شعر درهم زده بر هم نظم نثر را آهن زده
زنگ زده زنگار زده قطب قلب شمالی را آجر ها رو ی هم ماتم زده
تا دیوار ثریا صنوبری کج زده ساقه گیاه را حشره آهنگ زده
تن های ماهی را دریا لب زده ماهی را دریا دور از خود زده
پائیز فصل ماضی بعید حال پائیزی فعل پائیزی
زمستان قصه را برف زده شیروانی را گنجشک جیک جیک ناودان چک چک
سروده ای برای تمدن کهن مدرنیته از تکامل کهن
پازلی از تقاطع بلوار رسالت زده رسالت را سالک زده
ماه را آهن زده ابر را ماتم زده دریا را آهن زده زیر سد ماه خورشید پارو زده
قهوه تلخ تکامل دایناسوری ته قهوه روی سکان موج قهوه
شاعر تکه بارانی تکه ابری تکه برفی تکه تکه کلماتی
لقمه از آهن لقمه از آجر لقمه از سیمان گز آهک زده
بالای برج تاب خوردن بالای برج ماه خوردن بستنی را آب خوردن
پایین را غم ماه غم خورشید غم راه غم تاب تاب قلب ها را آهن زده
شعر را آجر بچین بالا برو روی دیوارک شعر چشم انداز خورشید غروبیست کهنه
رخت را بر طناب تاریخ پهن کن خشک میشود تمام صفحات پاک شده از تاریخ
شاعر-حسام الدین شفیعیان