
نگاه کن درون تمدن زندگی ماشینی
فرش دستی را نگاه کن یا زندگی ماشینی
طرح قالی آدمها طرح خالی رد پای آدمی
قاب مشکی قاب زرد قاب چند آدم آجری
روبان های سیاه یکی روبان سفید
یکی تولد مبارک مرگ یکی ماتم درون مرگ
یکی درون خود مردن یکی زنده به دیگری تفکر دادن
یکی اتاقک سیمانی قوطی زده
یکی خانه ی پارک طبیعت زده
زمین سطحش چقدر هست گرد هست توپ هست
جایی وسط خط استوا بازی شروع شد
دو قطب شمال و جنوب گل زدن در سرما
آفریقای گرسنگی در گرما
نمودار تمام زمین از بالا
نقطه های دیده نشده از بالا
درون این توپ پر از بازی هاست
دوندگی گل زدن دگر بازی زمین ناپیدا از بالاست
چرخش زمین چرخش توپ واره نیست
ما درون یک توپ گم شده ایم
حسام الدین شفیعیان
/مثال شعری که مرا با خود ببرد/
مثال شهری در و دیوارش حرف میزنند
اصلان پرنده هم برای خود دف میزند
هر آدم انگار توده ابر مکرر میزند
دانشمندی همه شده اند که با هم نی و بر دف میزنند
حس شعر مرا در خود برد شاعر گاهی جوشش مکرر میزند
ترسم نفرین مادر شعر مرا بگیرد
از بس جوش چاپ شعرهایم میزند
گفتم قطع درخت شعر بشود
ممیزی روی شعر در هم بشود
خواندم شعری اصلان ممیز را فراموش زده ام
گفتم بیست و سی که آخر همه حرفها هست
سی را سی سی کنم یا چهل ورق مداوم بزنم
گفتم الان کتاب میخورد خاک کنج قفسه
دیدم کودکی کتاب را برداشت خط خط بزند
ترسم بمیرم کتابم را آب ببرد
مرگ گفت همه دنیا را هم اگر آب ببرد تو را خواب نبرد
گفتم داستان نویسم گفتا داستانویس را هم غم نان ببرد
گفتم خواننده شوم ترسیدم مرا با بی دفنی حافظ یکجا ببرند
گفتم جنازه شوم بهترست نگاهی در آینه کردم خود را هم از یاد ببرم
حسام الدین شفیعیان
/چند طوفان زده از شعر درون آهنگ/
سلطان غم زده هست به پشت اتومبیلش مادر
روز ها دست بر فرغون شده هست سلطان غم پسر
درون آینه نگاه کرد مرد صد و بیست سال و چندی رفته
درون شناسنامه اش سی و چند بهار از سر رفته
درون دفترش مرد چند قرنه بود درون خود کودک بهم ریخته بود
توی سالهای رفته میزد دست و پا غرق شد رفت ته آب
شیپور جنگ زد به طبل ما قرار داد تسلیحاتی زد آتش درون ما
نوشته بود روی اسلحه اش سلطان غم مادر
قنداقه پیچید سلاح و کفن اشک و آهی شد مادر
جنگ کجا بود انگار که مادر داشت سلاح از آدم
میزد به سمت شیطان سنگی شلیک پیاپی امپریالیسم آهن
شیطان در امد گفت نزن تسلیمم جوری که تو میزنی نمیزند خود آدم
دست بالا سر برد قلقلکی میخندید
عجب ناقلایی هست ابلیس خنده میکرد بر آدم
گفتم بزنم دو سه تا سنگی بهش
گفت نزن اینقدر خورده ام از آدم
گفتم بزنم دستتو من بشکنم آیا
گفت دست نزن قلقلکم میشود آدم
تلخنده نوشتم تو بخوان شعر مرا با صوتو با آهنگ
تا جار زنی جارو کشیدم همه ی شعر خودم را با ضرب آهنگ
حسام الدین شفیعیان

چقدر سخت هست سرمای درون بغض خود شکستن
خود بنگر درون خود شکستن
اینجا فاصله ای بین تمامی تنهایی هاست
چقدر فاصله ها چقدر نزدیکند
عبور رهگذری در درون تنهایی
مرد فصل پائیز زمستانی
نگاه کن میان توده های ابر فاصله هست
زمین انگار درون آسمان ولوله هست
غروب درون شعر غم میگیرد
اینجا هوا چقدر بی حوصله هست
رفته از درون تاریخ خود نگری
خود را بنگر اینجا فاصله ها هم بی نقطه بی حوصله هست
حسام الدین شفیعیان

عبور از عبوری سخت عبوری که میبرد تمام فکر را
حوصله ی رفته خود رفته خود مرده خود رفته از بی حوصلگی
خود درون خود غار تنهایی خود اتاقک کلمات تنهایی خود
جهان وسعت گرفته آدمک های درون را در خود گرفته
صدای تمام سمفونی آدمک زده
فالش فالش همه را خط بر هم خط زده
جهان میلیاردی جهان رفتن ها
جهان از دور کوچک اما برون بزرگ
جهانه سوسو زده جهان تاریک و روشن زده
حسام الدین شفیعیان