
/یک دفتر ناتمام پاک شده از تاریخ فکر فریز شده/
آبگوشت خالی از بز باش
آب شناور توی دیگ پر از خالی
درجه کولر مقیاس دریچه ی تو خالی
پشت پنچره سلطنت در جهان سرجوخه رایان قد کوتاه بلند شب های تنگ ماهی
سفیر صلح کوچه ممیز دو مشروطی ستاره دار درون خود
تانکر خالی تانک تانک جنگ پوشالی
معاون وزیر دوندگی
نخست وزیر سابق کشور نبوده تو مرز فکری
مرصیه خوان تمام غم های تاریخ
سرنوشت شوتو فوتبال تماشاچی بازی خالی از نبرد الکی
پست مدرن فریز شده ی یخچالی
تاریخ انقضای دم کمپوت شعر نو به سمت شعر فرا پست غیر مدرن شیک خط خطی
قراداد تنباکو بجای ماست هر چی ناسزا هست بده به من جز حرف ماست
دهان آب کشیده از فحاشی استخر چهار و نیم متری کلکسیون واژگان فحش زده
محکامه مترسک وسط مزرعه جرم از سقوط مربای یخ زده
فیدل جای چگوارا و چگوارا روی تخت یک جا خیره زده
ترجمه رمان صد و بیست صفحه ای یک سطر باقی مانده از تاریخ سفسطه ای
آخر شعرم با نخ و سوزن ببند واژه ها ترکیده نشت آب درون فکر طوفان زده خطر برق زدگی
حسام الدین شفیعیان

/کلاغ و مترسک/
تن زخم خورده مترسک وسط مزرعه
وسط مزرعه کلاغ ها نوک زده بر غم زده
کلاغ را مترسک چوب مزاحم
مترسک در کلاغ خود شعر میشد
کلاغ هم خانه را نوک شعر میشد
کلاغی که مترسک میپراند
مترسک هم کلاغ را خود تکاند
برای این شعر مزرعه جای کلاغ شد
مترسک آدمی چوبین نما شد
مترسک را ببین در خود چه خوابست
ببین مزرعه را کلاغ ها زیادست
کلاغ را چوب ترسان خشک نمیشود باز
کلاغ ها هم عقاب روزگارن
حسام الدین شفیعیان

درون نگاه بارانیست
اینجا هوا هوایی طوفانیست
برایت واژه ها را تکانده ام قصه اول خط شعری فانوسی در بیابانیست
بتکان دریا را ماهی ها تکان خورده میخندند برای تن شدن آدمی قصه تنهائیست
شوریده موجی میزند ساحل را بزن ساحل دریا چراغانیست
بباران نقطه هایی را ستاره های دنباله دار کهکشانی درون زمین از زیبائیست
حسام الدین شفیعیان

/شهر در تقاطع شعر/
رستم رفت به میدان شهر
اسفندیار بدید نشناخت انگار غم شهر
حافظ که مولوی نشین شعر شده بود
شوشو مولوی و برد یاد از راه آهن
مرد پیرمرد صندلی نشین پارک
استوار قلندری شده بود بر صندلی آهن
مردی کاپیتان شده بود توی خط دوندگی
میگفت بدوید نفس بکشید حالا دود ماشین کنار آهنگ
مردی میگفت من زاپاتا شده ام سینما دولوکس بود ته کوچه بن بست آهن
میپرید از بالای سینما زاپاتا روی نقش فرش زمین مرد عنکبوتی شده بود زاپاتا
موسیو پو آرویی آن سمت بود چارلی چاپلینی بدون فیلم صامت پر از آهنگ
کوچه باریک ما میرفت سمت حقایق پاک شده
ته کوچه سیمان ریخته بودند بسازند آهن
روی همه عقاید کارگران بود دستمزد
کارگر چه کند وقتی دارد غم نان آدم
صدای سوتی کشیده شد وسط آسمان
هواپیمای جنگنده خلبان بیل مالنگ
مثل بیل بود از خمپاره میریخت روی ماسه ها تن آدم
تاریخ صنایع جنگی بود آهن صنعت فشنگو باروتو مسلسلو آهک
حسام الدین شفیعیان

قطعات پازل گم شده دارد
یک نفر هست کمی حوصله دارد شاید از غم درون خود بی حوصلگی
چند بیتی غمو چند بیتی غزل درون سبدی
غم میبافد یا پهن میکند گرمایش خورشید عجب فاصله دارد
نگاه کن اینجا مدار غرفه ی حروف کلمات تازه از زمین هست
زمین هم با خود چند بیتی گم شده دارد
حجم سرمایش رفتن حجم خورشید تابیدن
حجم سکوت لحظه ها تاب خالی غصه ها
شکستن تمام تنهایی غمی انگار اتوکشیده روز به روز میتابد
چه کسی میداند چگونه رفتن را چه کسی میداند حجم ماندن را
صدایی شبیه سوت قطار هست زندگی
ایستگاه رفتن و ماندنو فراموشی هست زندگی
حسام الدین شفیعیان