حسام الدین شفیعیان
حسام الدین شفیعیان

حسام الدین شفیعیان

چون عصر رنسانسی تو

فاتح قلب های جهانی تو

مثل دزیره ناپلئون حرفهای نبرد عاشقی برای فردایی تو

مثال شعری چون  شمع در بادی تو

توی قصه های تاریخ کهن چون عصر رنسانسی تو

/جهان در بعد فکر هم بر همدیگر /

/جهان در بعد فکر هم بر همدیگر /

شنشکوفا شکوفا زشنگلشکوفا شنزاریشکوفا شکنشونشیدا
شیداشو از شکن از شکوفایی شنزارشکوفایی ذهن
خانه ذهن بتکانوتکانی زتکان از شکوفاشدن از شنشکوفایی ذهن
خاکدانی بگیرد ز ذهن چون بتکانی قلبی قلب تکانی تکان از قلبتکانی قلبی
زبر از زان شوری شورفشانی چراغانی شهر از شکنشور شدن
شوریدن از شعر زشعری شور فشانی نه شکر فشانی بشدن
نه شور انگیز از غم نه شور انگیز از غمدانی غم شکن شو زوقت خنده زخشکی زلب
لب به خنده چشم گریه دو کفه بر خنده دل غم چهره شادی کند از هر دو به وزن هم
چه شور انگیز چه حاصل شود دریاها صبرو موجو قطره دریا خنده لب بر کوزه تراوش هایی
دریا طوفان بیابان خاکی شهر طوفانی شود اگر موزونی
ضربدر ز چه اندیشه کنیم خیر ضربدر را بکنیمو به اضافه چون مساوی زاضلاع همیم
زآفات زطوفان نبرد کشتی زبیابان چو دریا فکنیم
دریایی اگر آتش شود گلستانی چون بکنیم
کلاغ سیاه طاووس زیبا فاصله را برابر زخوش دیدن خوب دیدنی چون شویم
پر پرواز کلاغ پر پرواز مرغکی خسته خوان
یا خیر پر دادن به هم کبوترهای عشق ورزیدن زمین صلح حق زندگانی
نه از کلاغی غذایی بکنیم بر دهان زاغی نه از بلبل زآواز کلاغی
گویند خوشترست صدای بلبل صدای کلاغ غار غارست
غار غاری که پرواز خوش دارد کلاغ قصه
خانه از بر بلبل بسازد روزی
روزی همه عشق نهالی شویم نه خود از کندن هم گل شویم
گل شدن خار شکستن خار را برون کشیدن گل همه گل شویم
فکر از آن شو که فکری زجهانی بشویم گر همه خار شویم جهان سیم خاردار تن شود
خار کنیم نقطه جغرافیایی یعنی مرز قلبهاست نه مرز زرو سیمو اندوزیدن از زمین
متر متری نشویم از وداع آه آهی زگریه نشیم بر دل هم
سنگ مزار سردست دست انسان گرمی زمحبت زمهربانی بر نمردن هم
سنگ زندگی بنای هم شویم نه سنگ مردن هم
قلب به دست آریم شکستن نشویم از بر هم
تا به هم وسعت زندگی ببخشیم بر هم
شاعر-حسام الدین شفیعیان

خواب زمستانی

شهر خواب بافتنی زمستانی

شهر خواب طولانی چهارراه حروف

آجرهای درهم تکیده ساختمان های غروب

بلواری که میبرد زندگی را جای پنهانی

جایی در شهر مردی میزد تار تنهایی

خزان برگ گرفته شهر درد و غم داشت

اینجا شهر آرزوها کمی حرف میداشت

برای شعرم بافتنی میبافی

آدم برفی ها  همیشه قصه رفتن دارند

حسام الدین شفیعیان

/روزهای تاریک ،شب های روشن/

Beautiful Brocken spectres and fogbows spotted across UK

/روزهای تاریک ،شب های روشن/

اینجا شبهایش بوی دلتنگی دارد

کلاغ قصه باز هم قصه ناگفته از زندگی دارد

برایم ساز میزنیو من با ساز زندگی شهر را تار میزنم

بلند زیر آواز میزنم غم را بیدار میکنم

کمی با او حرف میزنم

دفترم را که میخوانی

بدان برای اشکهایت کمی واژه کم داشتم بجایش نشدم شاید مرحمت اما برایت قصه از فردا بدون 

کمی بودن از فالش میزنم

حسام الدین شفیعیان

دهکده جهانی آهنی

مردگان چرا بخواهند زنده شوند

زندگان هستند که آزاد شدند

از بند زمین آهن گرفته

شهر با تمام آهنی بودنش  ترسناک هست

مرده ها ترسی ندارند گاهی زنده ها ترسناک تر میشوند

این یعنی آنها زنده اند و به این همه هیاهوی زندگان مردگان میخندند

حسام الدین شفیعیان