حسام الدین شفیعیان
حسام الدین شفیعیان

حسام الدین شفیعیان

شعری برای تمامی تاریخ

شام آخر میز آخر

قصه ی فردای دیگر

روی میز از  شعر  خالی بود

جای آن باران جاری بود

جای آن شعر هم  کاش کاشی کهکشانی

دور دوران شعر از شام آخر میز آخر

قصه قصه شعر میشد میز

باغ شعر انگیز میشد میز

جای تاریکی کجا بود

روشنایی جای شعر هم میز

تا خورده از غزل بود

گنجشک ها خوش غزل بود

طاووس ها شعر میگفتند

بال های آنها شعر از غزل بود

طاووس اصلان خود شعر

پر شعر از پر شده شعر

ناقوس هم خود بر شعر

چرخو  چرخو چرخ گردون

تاریخ ها شعر گردون

گر بگردانی همی شعر

عصر دوران تفاهم

بر ماضی بعیدی

بر ماضی همی حال

کاش شعرم تاریخ شعر داشت

شعر من تاریخ زشعر داشت

اما ای واژه کمی تند

تقو تقو تق به در کوب

شعر من را از  دری شو

روی واژه خود همی شو

تا بدانی حرف پاییز از زمستان

باز بهارو باز تابستان

چهار فصل شعر درونش

بافتنی داشت از نگفتن

باز کن پیله از این شعر

پروانه شو از این شعر

شاید اثاث شعر هم اساس داشت

روی بیت وزنی دگر داشت

ما حصل جمله کمی  نو

نوبه نو شعری همی نو

شاعر از میز خالی

خالی از شعر میز خالی

روی  به روی شعر مرا برد

روی من شعر مرا برد

نیست دگر شب های  شعری

نیست شب های شعر انگیز

تاریخ ایست قلبی نو

مغز ایستو قلب ایستو دست ایستو

قلم  نیستو مرکب نیستو شعر نیستو

نمره شعرم کمی نو

نمره از بیتی زشعر پر

موج دریا هم غزل داشت

روی اشک خود مثل داشت

اشک ماتم در درون شعر جوشش بود

انگار تبلور شعر مرا درون خود میخورد

سکوت شعر انگیز غزل ها

راه دوران شعر از این مثل ها

باران باران شعر شعر

رنگین کمان شعر دور خورشید  میچرخید

زمین دور شعر  تندتر شد

گردش ایام تندتر شد

آدمها شعر میشدن پائیزی از بر زمستانی

ژانویه سرد از شعر میشد

هزار دور نهصد و هشتاد و پنچی

کارناوال تولد تولد مبارک

انگار همه  زمین آشنابود

تاریخ روی مغز انسان حک میشد

انگار همه چیز آشنا بود

شعر کهن شعر نو ابیات رادیویی

پیرمرد خسته صدای خسته

میخواند شب غزل برای گوش های خسته

چشمان  خسته شعر خسته

خستگی از بر دوران

دور دوران شعر میشد همی گشت

روح  سالخورده جسم سالخورده میشد در شعر

جسم سال زده

شعر ماه زده

روح تازه میگرفت در شعری

انگار نو به نو شعر هم جوان میشد

در بر شعر برف تکانی بود

درخت کاج کاشته بر بر افراشتن  شمع ها

شمع درون شعر روشن بود

شب با تمامی غزل نو میشد

جاری در دل تفکر زمین هجایای کشیده

چند اپیزودیه  فصل های نو کهنه معاصر ترین شعر پازلی

کهن ترین شعر پارسی نو ترین شعر فرا پارسیانی

فارسی در شعر فارسی در حرف

پارس نامه شعر هم  زبان شعر میگرفت

انگار آجرک های شعر هم گل میداد

جای شعر روی تفکر از زندگی

دوران عصر قرن های زندگی

حسام الدین شفیعیان

جهان در بر شعر

Someone has seen the 'hand of God' above the clouds and people are freaking  | Metro News

ای دل اگر در پس شعر کوچه بن بست  تقاطع زافکار شده

یکی از سفسطه پر یکی از  بحران نفتو یکی گاز شده

یکی در بند عقاید نظری گفت زمین مستطیل هست چطور

یکی بر بند همو گفت زمین مربع زکجا میدانی

گفت بهر مربع زپرگار بجوی

دور خط فکر خود زاویه ای نوبساز

خانه فکر تو پرواز بلندیست اگر

بر درستی زآن خطو زپرگار بزن

نه مربع بمانو نه مستطیل نه دایره

خود جهان ساز جهان را بر دل نو بساز

زغمو دردو زرنجش کمی مرحم شو

زدرون خود پلی سازو پلی دیگر ساز

شعر را بند تقاطع مکن رد شو چون

در بلوار اندیشه کمی درختو سنبل بزار

کارگر رنج زحمت دروی حاصل دست رنج زده هست

بر دستت چسبی زدی یا در پینه آن گل زدی

شاعر چگونه بتواند بسراید غم خود در غم تو

رنج را فقر را  و تقاطع ناهمسطح طبقات را

شعر رویش فقر و دارایی نیست

شعر  رسالت هنر در بر گفتن ناسروده ها و سروده هاست

شمعی روشن کن درد مرا در شمع ریز

بسوزان تنم را پیکره شعرم را

بلندای برج ایفل مونالیزا نمیخندد

گریه خنده شاید داوینچی هم میخندد

حافظو سعدیو خیام فردوسی شاعران چه گفته اند

تفعل حافظ چه برای تو گفته یا تو برای او چه گفته ای

چاپلین هم غم داشت خنده داشت گریه داشت کات برداشت درون داشت

چاره چاپلینی عقاید او فقر و دارایی و زندگی زمانه خود

جنگ و صلح و عشق سال های کرم خورده

شاید بوفی در درون پیله آزرده

شاید ونگوگ بعد عصر خود

میز سیب زمینی ناخورده رنج خود

متد نقطه های جغرافیا طبقه هنر بر مرز جغرافیا

شعر تن خورده تن شده از شوری قلم

بن بست متینگ خواب و بیداری نهنگ

شوق درون پیله پروانه شدن میگردیم

شاید گرد جهان دور هنر میگردیم

بافتنی که برای زمستان بافت مادر برای پاییز روی بند شعر میبندیم

نقطه نقطه خط پاراگراف سطر سطر آن را پر از شعر میبندیم

شاعر-حسام الدین شفیعیان

/قلم بارانی/

He's checking his list! Santa's face has been spotted in the clouds above  Essex

جاده بازم تب رفتن دارد
مرغ باغ دلم میل شکفتن دارد
تار این غم چرا ماتم پنهان دارد
با تب این قلم شعر فراوان دارد
حسام الدین شفیعیان

/مرد زمستانی/

من مرد زمستانیم

آدم برفی آب شده ی خالیم
جایم بگرفته در زمین نابرجا
من آخرین سلسله ی باز بمانده از عشق
عاشق چند نوای سرودن برای آدم برفی ها
کوچ آنها برای نباریدن ها
تا آخر قصه من ماندم لیک
شد باز هوا سردو چه شور انگیز
تنهایی دل را که داند جز شب
شب های برفی نیامد از سر
سرما زده خیال من را اینجا
من قافله ای از تبار عشقم
مجنون ولی سر به دار عشقم
من تار زدم که شب بیدار شود
شب را چه کنم که شب زده در خویشم
با تابوتی از کلمات دفنم کن
من واژگان خشک شده در خویشم
تار غم دنیا چه تاری نواخت
با زندگی من چه شوری نواخت
آخر به سر آمد شب تاریکی
آن صبح دگر نمانده بود آدم از برف
آدم برفی شده بودم به آسمان یا که زمین
این بود سقوط آدم ز زمین
سیب نداشت قصه ی من نه حوا
خوردم به زمین قلم سقوط شد به دلم
باز این قصه جنون شدست به دلم
آسمان کمی نشانم بداد باریدن
از بهر به زندگی اشک تابیدم
با جمله همی کمی شعور بافیدم
سردم شده شعر کمی آرام تر
من زمستان کلمات را باریدم
حسام الدین شفیعیان

/زندگی هدف زندگی مسیر زندگی همین/

Some find religious experience in Wallingford tree knot (video)

شلوغ نکنید آدمها
اینجا زمین است
گاهی زیرو زبر گاهی همین است
نه برده برنده ای نه برده بازنده ای
آنکه برده است اهل یقین است
باور نکرده زمین را
که زمین جایی تندو گذرا سر به زیر است
جایی از بلندی فریاد های نرسیده به گوش
چرخش آن درون خود قصه ی اشکو لبخند و زندگی است
فرا ندهید به گوشش اگر تو را در خود
برد زمین است جاذبه اش غمین است
گرچه دارد سنگ های مزار زیاد
اما باز تولدو باز مرگو باز همین است
هم دیده فقیرو غنی هم دیده دروغو راست
هم دیده آدم هم دیده حیوان هم دیده روح متعالی هم دیده شرو خیر
آری زمین است
اینگونه قصه اش دیرین است
ز آدم حوا دیده به خود
برتری افتادن ایستادن مرگو خنجرو نبردن از فکری که زده آری لعین است
اگر فکر کردی برنده ای بدان فردایش شاید بازنده ای
ندارد متد حسابش دقیق به متر
تو کاری کن که رود به آسمان کار خیر
نگاه مکن چه میگویند بر تو
مارک عقب فتاده دهند عقب افتادگان زمین بتو
تو ببین چگونه زندگی مهربانی میدهد
ریشه اش در تو شاید ماقبل ترین است
شاید بوده است هزاران خوبی
اما دیده ان هزاران بدی
تو نگر به فراتر از فکر دگری
برو بر رسید کمال ز رفتار خود زکردارو زح های انتقال از روح خود
مردابو سراب زمین زیاد است
نرسیده است آنکه ش ته دیگری است
بازی دارد بازی های زو نفس گیر زخود
نبنگری که یکی برنده ترین است
زمال خود ف دهد او اسیر زمین است
مدال بهبه آدمها زپول نیرزد برای تو
پهلوانی بدون مدال برای او بهترین است
گر کمر خم کنند زمال تو
زعقل تو در درونشان بهترین است
اسیر گشته اند میدانند باز هم میدانند کدام بهترین است
حال تو نگر که خواهی همه خوب شوند
خیر نمیشود مگر به دست زمان گذشت تاریخ بهترین است
تو هم بد تو هم خوب عیب نگر زخود نه دیگری
بر بنگر عیب خود رفع آن زبهتری
تو در قبر خود گذارند درست است
گاهی این حرف ز کم دیدن ز قبر دیگری
خواه خواهی آتش بیفتد زخانه ات
پس بخموش آتش دیگری
تا راحت بیفکنی روز حساب نزدیک است
ما بین آن زنگ دگری زنگ زندگی گذرین است
رسید نقطه تو ویرگول بگذار
بگو ادامه دارد گر چه عمر تو کمترین زمنیست
من دهم ادامه ات راه تو دیده خوب بنگریست
تا کنی ریشه فکرم را روشن زنور دگری
این همان بهترین است
جایی در دل آدمها زندگی بیفروز
نه کم نگری
فکر خود اوج ده
وسعت فکر تو وسعت دریا زمین است
میان دریا موج ص ه شکن شو
نه سد راه
که این دریا دریای عقلو دینو دو بینشو ریشه آن کمال رسیدن دیگری
تکامل خود زخود زدیگری
رسیدن به پایان بهتری
حسام الدین شفیعیان