
مرد کنار قفسه کتاب می ایستد و میگردد کتابها را ورق میزند.و کتاب زرد رنگی را بر میدارد,,باز میکند صفحه اول خالی صفحه دوم خالی صفحه سوم خالی,کتاب را میبندد و دوباره باز میکند,صفحه اول خودش صفحه دوم زندگیش صفحه سوم خاطراتش باز میبندد,و باز میکند خالیست,کتاب را بر میدارد و سمت صندوقدار میرود و قیمت کتاب را میپرسد.فروشنده میگوید کتاب قیمتی ندارد برگشتی هست.اما مرد اصرار میکند و فروشنده میگوید مجانی ببرید کتاب خالیست.مرد خوشحال از کتابفروشی بیرون میاید.
و سمت خانه اش میرود.روی کاناپه خود را ول میکند.و کتاب را ورق میزند.خالیست.ذهنش را درون کتاب خالی میکند و قلم بر میدارد.ذهنش میگویدو دست مینویسد.قهوه تلخ روی میز ,میزی با شیشه رنگی و گلدانی با طرح چند پرنده و گل.
قلم مینویسد و داستان زندگیش را مینویسد.طرح کتاب پر میشود.آهن زندگیش اساس آن میشود اثاثی پر از پیرنگ میشود.داستان جان تازه ای میگیرد.
خاطره ها سرباز میکنند و داستان برگ میگیرد.با زاویه های مختلف مینگرد.سوم شخص را درونش میریزد و دوربینی میشود و زاویه را میشکند.و درونش را پر میکند و نثرش را روان میکند.داستان شاخ و برگ میگیرد.خودش را میبیند و خیابانی که میرود به سمت چهارراهی شلوغ درون جمعیت گم میشود.مردی صدایش میکند .بر میگردد همه جا تاریکست چراغی که رنگ قرمز میگیرد و مرد کودک میشود .مردی که صدایش میکرد نیست.درون چهارراه ماشین نیست.و دیگر چهارراهی نیست.
کالسکه هایی که توقف زده اند برای پر شدن.و اسب هایی که تشنگی را میربایند از آب.خود را به درون کالسکه میبیند و اسب حرکت میکند.کالسکه کشش میگیرد و چرخها میگردند.
بالا و پایین خاکی و اسب خسته.پیاده میشود.مردی صدایش میکند بر میگردد همان چهارراه هست شلوغ و تاکسی هایی که زیر تابش آفتاب کله میگیرند از درختو مردی که روی سرش را پوشانده.مرد دوباره صدایش میکند سمتش میرود.
نگاه در نگاه و کتاب را میگیرد سمتش صفحه 15 مرد خود را میبیند.ناراحت میشود صفحه را پاره میکند صفحه دوباره جوانه میزند و مرد مینویسد من هستم درون شخصیت صفحه 15 اینجا خیابان پانزدهم هست جایی که ارابه ها میروند سمت نو شدن.من در فصل بهار هستم.و شکوفه ها زیبا.اینجا چراغی قرمزست و گم میشوم درون مردمک ها درون کوچه ها. پنچره ای باز هست.صدا میکنم.مردی بیرون میاید.آهای عمو چرا صداتو رو سرت انداختی مردم خوابن.
سمفونی چند صدا اپرایی از خواب خوابن خواب خوابن فالش میشود نت ها میزان میشون کجا کجا میری کجا میری.دودودو میرود.درون قفس آهن.
صفحه پانزده بسته میشود مرد درون کلمات گم میشود.جملات بسته شدن.و صفحه شکل گرفته هست.
صفحه ها بازو بسته میشوند پازل های آدمک ها در درون قصه ها.
هر کسی روایت زندگیش را میگوید گاهی روتین گاهی حادثه گاهی فقط راه رفتن در جملات.هوای جمله سرد است.سیال ذهنی که بر میگرداند کنار حوض آب پسرکی سوار دوچرخه میگردد دور آن پایش به زمین نمیرسد میفتد درون حوض میخندد زنی از کنار پنجره.
سایه ها میروند حوض خالی هست.آهن ها ریخته اند و دیوار کاهگلی فرو ریخته شده.
حوض زیبا سیاهو کدر شده زنگار گرفته از آفتاب سوزان.
سنگ های سفید دور.خاطرات نیستن شده اند.فقط دیوار هایی ریخته و آدمک هایی که سنگ برده زیر آن رفته در کتاب.
و صفحات بازو بسته میشوند گاهی زندگی در جریانست و گاهی عوض میشود زمانها و صفحات خالی از آدم ها میشوند.کتاب بی مصرف نیست درون قفسه هست.و فروشنده دیگر آن را مجانی هدیه نمیدهد.چون زندگی در آن جریانست.و آدمک ها کتاب را میبرند.قفسه ها خواندن ها و کتاب درون قفسه گم میشود.
شاید باز دوباره صفحات باز شوند و آدم های قصه درون ذهن بیایند و جان کلمات و جملات خوانش شوند.قصه زندگی برای خواندن روتین و بدون توقف میرود.
نویسنده-حسام الدین شفیعیان

ونگوگ از تو نقاشی اومد بیرون. ون گوگ گوشش سالم بود.ون گوگ وقتی از تو نقاشی اومد بیرون.نقاشی مرد.چون ون گوگ خودشو تو نقاشی کشت.تو دستش یه تیغ بود.
گفتن با تیغ کشته شده. ون گوگ گفت نه من اصلان کشته نشدم که.
اونا منو کشتن از بس گفتن تو کشته شدی اونم خودت خودتو کشتی.
بعد که مردی گفتی که خودت خودتو کشتی تقصیر کسی نیفته.اما ون گوگ گفت وقتی من کشته نشدم. هیچکی منو نکشت چجوری من تقصیر کشته نشدنمو به گردن بگیرم.
ون گوگ گوشش رو برید اختلال عاشقی شد. ون گوگ گوشش رو تو دستش گرفته بود از تو نقاشی اومد بیرون اما همه گفتن گوشش سالمه که.
ون گوگ عاشقانه گوشش رو بریده بود اما با گوش سالم از تو نقاشی اومد بیرون.وقتی ون گوگ از تو نقاشی اومد بیرون رفت خونش بعد مرد بعد اومده گفته که من خودم تقصیر کشته شدنمو به عهده میگیرم.
ون گوگ تو تاریخ کشته شده بود. ون گوگ تو تاریخ عاشق شده بود حتی تو تاریخ از عشق گوشش رو برید.ون گوگی که اومد بیرون نه عاشق بود نه کشته شده بود.
ون گوگ اصلان تابلوی سیب زمینی خورها رو نکشیده بود که چون ون گوگ گفت اصلان سیب زمینی دوست نداره.اما گفتن ون گوگ نیست. چون ون گوگ سیب زمینی کشیده حتما عاشق سیب زمینی بوده.که در فقر کشیده.ون گوگ اصلان پولدار نیومد بیرون. اما ون گوگی ها همه پولدار بودن. به ون گوگ گفتن. یه تابلو بکش برو بمیر تو نقاشیت.
ون گوگ نمیخواست زنده بشه که اومد فقط بیرون تا بگه چقدر تو زمین مرده بوده.ون گوگ خیلی عاشق بوده. چون ون گوگی که اومده بیرون میگه عاشق نبودم که بیام از تو نقاشیم بیرون.به عشق کسی نیومده بودم به عشق کسی نمیرم تو نقاشیم.بمیرم.
ون گوگی که اومده بیرون اصلان نقاش نیست. عاشق نیست. کشته نشده.چون عاشق نشستن نگاه کردن به یه گوشه از اتاقه.گوشش رو با تیغ بریدن.اصلان گوشش رو برداشتن انداختن دور.عاشقش کردن بعدم کشتنش فرستادنش تو نقاشی بمیره.
یکی از نقاشی گوش بریده رد شده گفته ون گوگ لبخند داشته. اما ون گوگ گریه میکرده.
ون گوگ از تو نقاشی اومد بیرون عاشق نشد. گوشش رو نبرید. کشته نشد.اما حتی سر یه میز نشست سیب زمینی بخوره.چون اصلان وقتی رسید رو میز خالی بود.
سالهاست که بعد مردن ون گوگ تو نقاشی همه منتظرن ون گوگ بیاد بیرون دوباره تا ازش بپرسن کی کشت تو رو کی گوشت رو برید. کی لبخند تو رو واقعان دید. اما ون گوگ دیگه نیومد از تو نقاشی بیرون.پای اثرش نوشتن این مرد نمرده ولی میگن مرده. چون تو نقاشی زنده میشه. حرف میزنه.
ون گوگ وقتی اومد از تو نقاشی بیرون همه خواب بودند وقتی رفت همه بیدار شدن اما ون گوگ مگه چند ساعت از تو نقاشی زنده شد اومد بیرون ون گوگ تو بعد مردنش تو نقاشی دیگه عاشق نشد اما خیلی ها میگن نامه ون گوگ زنده کنار نقاشی میگه که ون گوگ از عشق بیدار شدن تو نقاشیش مرد وقتی اومد بیرون دوباره برگشت به جهان نقاشی ها. روح ون گوگ هنوز اسیر در دست بیننده هست. چون ون گوگی ها هنوز عاشقانه دارن به نقاشی ون گوگ با تلخی خاصی نگاه میکنن...
نویسنده-حسام الدین شفیعیان

مرد صفحه ی 22 کتاب را باز میکند.سطر اول را تیک میزند.میبندد.کنار پنچره مینشیند.و فنجان قهوه را بالا میبرد میریزد روی صفحه ی 22.کتاب بسته هست صفحه 22 باز هست.مرد داخل صفحه ی 22 میشود.همه جا قهوه ای هست.با یک کلمه روی جمله را پاک میکند جمله رنگ پخش میکند.دوباره یک کلمه دیگر بر میدارد و میکشد روی کلمه بعدی میفتد در سطر بعدی کلمه را بر میدارد و با کلمه میخ میزند روی کلمه بعدی دو کلمه را بالا میبرد و بهم میخ میزند کلمه خانه میشود کلمات خیس خورده وارد کلبه کلماتی میشوند.کلمه ها مینشینند و خشک میشوند و دوباره میروند و در جمله قرار میگیرند.جمله خشک میشود.مرد یک خورشید میکشد و در صفحه 22 قرار میدهد. کلمات جان میگیرند و روشن میشوند صفحه خشک خشک و دیگر قهوه ای نیست.سیاه هست.جوهر آبی را از درون سیاهی میکشد بیرون جوهر آبی جایی در ته جمله روی نقه هست.نقطه را بر میدارد و در جوهر میزند روی کلمات را آبی میکند.کلمات آبی میشوند. نقطه را سرجایش میگذارد.سطر بعدی میرود جمله از نگاه مردی سمت در هست. در را باز میکند.کلمه در را میزند در باز هست وارد کلمه میشود درون کلمه هیچ رنگی نیست.درون کلمه را گل میکارد کلمه گل میشود کلمه دیگر در نیست. جلوی کلمه نقطه را میگذارد. در بسته میشود.کلمات سمت در میروند .نقطه هست. کلمات نقطه نقطه میشوند.مرد نقطه میشود و پرتاب به بیرون میشود.مرد پر از نقطه هست. سه نقطه های صفحه 22 مرد در صفحه 22 کتاب زندگی میکند.نقطه ها درون فکر مرد نقطه چین میشود.ابر سیاه ابر سفید درون ذهن مرد پر از ابر میشود. باران میشود. روی رنگین کمان ایستاده هست. مرد دنیای کلمات را ول میکند و درون زندگی فکرش بالا میرود درون رنگین کمان پر از رنگ های مختلف هست. تاریک هست اما رنگ ها فکر مرد را روشن میکند از روی رنگین کمان سر میخورد به درون ابری بالا میرود در خط ایستاده پلکان خط ایستاده میفتد درون زمین تاب میشود درون زمین تاب میخورد.سایه میشود.درون سایه راه میرود. سایه خسته میشود.سایه دیگر او را هل میدهد درون زمین میفتد به درون سایه خط ایستاده زیر زمین هست پر از حفره هست درون یک حفره میرود پایین میرود زمین پر از زندگی هست.سایه ها درون زمین زندگی میکنند.درون زمین راه میروند درون زمین حرف نیست .درون زمین بر عکس میشود همه بالا میروند درون ابر خانه میسازند ابر ها باران میشوند باران درون ابر میبارد درون رنگین کمان زندگی هست.مرد سر میخورد درون صفحه 22 تمام صفحه داستانی جدید میشود یک داستان 22 صفحه ای.کلمات چینش میشود فصل های داستان شکل میگیرد .داستان سمت رمان میرود صفحات بیشتر میشوند.اما خالی از کلمات.مرد پرنده ای میشود گنجشک میشود. پرنده بزرگتری او را بر میدارد بالا میروند.مرد سوار پرنده میشود می ایستد و نگاه میکند.تکانی میخورد میفتد که عقابی او را میگیرد و با خود میبرد جنگل تاریکی هست. پر از مار و عقرب های زیاد. مرد درون جنگل تاریک میفتد. شیری میدود سمت او و درون شکم شیر میشود.شیر جهش میزند او را میبرد تا روی تخته سنگی و بیرون میندازد او را.بالای تخته سنگ می ایستد قلعه ای هست آجری درون قلعه میشود خالی هست.پایش سر میخورد میفتد درون تونلی که در قلعه هست .ته آن پر از آدم هست. آدمهای سنگی آدمها سنگ میشوند آدمها سنگها را میشکنند. آدمها قلعه میشوند. و از دورن قلعه حرف میزنند هیچکس صدای ادمهای سنگی قلعه را نمیشنود.سنگها بهم میریزند و قلعه میریزد آدمها فرار میکنند و از قلعه نجات پیدا میکنند آدمهای سنگی آدمهای پوست گوشت استخوان میشوند و درون صفحات زندگی میکنند درون صفحات پازل میشوند زندگی درون کلمات میشوند.آدمهای فکری درون مغز نویسنده نیستند درون صفحات هستند.نویسنده آدمها را سنگی نمیکند آدمها درون جریان رمان هم سنگی میشوند هم دیگر درون کلمات خانه میسازند هم درون ابر ها میروند آدمهای رمان دیگر 22 صفحه محدود زندگی نمیکنند هر کدام صفحات زیاد دارند هر کدام همه نوع زندگی میکنند.در هر صفحه زندگی میکنند.هر صفحه مال حالتی از آدمهای رمان هست گاهی دلشان میگیرد درون صفحه 22 میروند کنار پنچره مینشینند تا درون صفحه باران شوند و درون صفحات بعد رنگین کمان قصه ی تکرار صفحات قبل و بعد شوند آدمها زمانی خسته میشوند که نقطه پایان رمان را بگذارند آدمها در تعداد همان صفحات زندگی خواهند کرد.
نویسنده-حسام الدین شفیعیان

مسافر شب های فانوسی
قصه ی غم های دیروزی
غم غمهای امروزی
میخندی اما گریان از درون شکسته در برون غم درون غم شکسته از درون
نگاه مهتاب آسمان خورشید طلوع غم انگیز پائیزی
ای کشتی موج انگیز ای غروب دل انگیز
ای قصیده های تن خورده
ای مهر زخم بر درون حجم خود خورده
شاعر فراموش شده ی تاریخی
قصیده سرای خاموشی
غزل خوان درد کشیده از حجم زمین
آدم های میخ خورده ی شناسنامه ی باطله
فراموشی تاریخی آدمک های تابوت زده
ملودی آرامی هست مرگ پس از زندگی یا قبل از آن
روی شنزار محبت غمی پوسیده غمی درون آدمی خود افروخته شده
افروخته از خود برون خود شده درون گمشده بال زخمی از زخم نمک شده
روی دقایق تاریخ مردی راه میرود سالهاست انگار درون کلمات آب میرود
باران بهاری ندارد تب زمستان را
زمستان کلمات سرمای حجم تن خورده
انگار پائیزان هست
پائیزان انسانی
برگ ریزان غم انگیز سمفونی طوفانی
تب گرفته از غم تب زدگی
شهر را نظاره کن در خود پیچیده در خود گمشده
قطعه چندم مرگ سمفونی چندم مرگ نت های تابوت زده
فانوس را تگرک از هم گسیخته نور را برون زده
شعر را بریده بریده کلمات را دار زده
دار قالی را درون خود تابوت غم تابوت شیک مدرن زده
سیاره ی خوراکی های دیروزی
خوراک کلمات ماتم آهن زدگی
باران فصل چندم از نباریدن ها
آهن زدگی فقر آهن
فقر کلمات ضعیف شده
مغز درون خود تاب زندگی
وحشتناک ترین هبوط زندگی
سقوط از ماضی درون گذشته
هجایای کشیده درون تاب زده
فکر را ماتم زده
قلب را زخم آهن زده
حسام الدین شفیعیان