باغبان از که خبر آوردی از کجا از چه ثمر آوردی سبد خالی شعر را چه دهم بر تو اگر واژه ها سبز نیست کلمه حرف نیست جمله هم بی حروف شب شعری که شعری نیست خورشید پشت دالون چک چک باران شد آدم برفی چه اسان به زمین آدم شد رفت تا بام خیالی شعری که باران میشد غزل جمله تکاندن زدریا میشد باغبان اینجا هوا بس ابریست جمله ها بارانیست...
تـ ــــوبــه مـــن خندیدی و نمیدانستی مـــن به چه دلهره از باغـــچه همســـایه ســــیب رادزدیدم ! باغبــــان ازپی مــــن تنددوید ســــیب دندان زده را دست تودید غضب آلــــود به من کردنـــگاه ســـیب دندان زده ازدســت توافتادبه خــــاک و تـــو رفتــی وهنـــوز سالهــــاست که درگـــوش من آرام آرام خش خش گام توتکرارکنان...
قایقی خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب... پشت دریاها شهری است که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری مینگرند دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است مردم شهر به یک چینه چنان مینگرند که به یک شعله، به یک خواب لطیف خاک، موسیقی احساس تو را میشنود و صدای پر مرغان اساطیر...
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟ از کجا وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی، اما، اما گرد بام و درمن بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک! در دل من همه ی کورند و کرند دست بردار ازین در میهن خویش غریب قاصد تجربههای همه ی تلخ با دلم...
با تو دیشب تا کجا رفتم تا خدا وآن سوی صحرای خدا رفتم من نمیگویم ملایک بال در بالم شنا کردند من نمیگویم که باران طلا آمد با تو لیک ای عطر سبز سایه پرورده ای پری که باد میبردت از چمنزار حریر پر گل پرده تا حریم سایههای سبز تا بهار سبزههای عطر تا دیاری که غریبیهاش میآمد به چشم آشنا، رفتم با تو دیشب تا کجا رفتم
ما چون دو دریچه، رو به روی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم هرروز درود و پرسش و خنده هرروز قرار روز آینده عمر آینه بهشت، اما… آه بیش از شب و روز تیره و دی کوتاه اکنون دل من شکسته و خسته ست زیرا یکی از دریچهها بسته ست نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد لعنت به سفر، که هر چه کرد او کرد در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر با همه ی تلخی و...