باغبان از که خبر آوردی
از کجا از چه ثمر آوردی
سبد خالی شعر را چه دهم بر تو اگر
واژه ها سبز نیست کلمه حرف نیست جمله هم بی حروف شب شعری که شعری نیست
خورشید پشت دالون چک چک باران شد
آدم برفی چه اسان به زمین آدم شد
رفت تا بام خیالی شعری که باران میشد
غزل جمله تکاندن زدریا میشد
باغبان اینجا هوا بس ابریست
جمله ها بارانیست
شعر در سکوی دریا قایق شکسته دل بارانیست
کاغذ قایق من حرف نداشت مرداب درون قفس شعر مگر حرف نداشت
شاعری میزد به دریا گاهی
چرا شهر ما دریا نداشت
مگر از شعر تو من حرف شوم
مگر از حرف تو من حرف شوم
پشت ابرها باران هست
رنگین کمانی که زده بر دل شعر
ساحل از شعر مگر آرام شد
موج دریا کمی باران شد
من در خود از خود گفتن شدم
واژه را حرف شدم جمله را برف شدم
خورشید میزد درون آدم برفی
غم آدم مگر خورشید بود
غم آدم مگر باران بود
چتر بود آسمان آرام بود
من درون تکاندن شعرم
چند نقطه ولی سر فصلم
سر فصل درس این شعر چرا رد شدم
مهر خوردم ولی حرف شدم
قصه از اول شعر پائیز بود
برگ ریزان باغبان مزرعه ای داشت درون خود خود
فصل حاصلخیزی فصل درو هم نبود
کاشتو برداشت نبود
مگر از شعر من از تو حرف شد
آدم برفی افتاد آدمک آهن شد
در درون آهن شعر آهنی میشد
آجرک ها حرفی پنچره پر از عطر اقاقی میشد
کاش میشد به خورشید سلامی نو کرد
پنچره را باز کرد ماه را دعوت کرد
سفره از ماه چرا ماهی شد
درون سبد از گریه بغض میشست مرا
و من از پنچره ی بازی باز به درون ماه قصه ها میشدم
قصه ها پی در پی جمله ها ماضی بعیدی میشد
آدم برفی سه نقطه نقطه نقطه آب میشد
و درون تنگ ماهی کم کم از خود پنچره نور میشد
رویای شبی بود که تاریک میگشت
نور از درون پنچره آبی بود
آب بود ماهی بود سبد شعر چرا خالی بود...
حسام الدین شفیعیان

قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب...
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری مینگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان مینگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف
خاک، موسیقی احساس تو را میشنود
و صدای پر مرغان اساطیر میآید در باد
پشت دریا شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنیاند.
پشت دریاها شهری ست
قایقی باید ساخت

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام و درمن
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک!
در دل من همه ی کورند و کرند
دست بردار ازین در میهن خویش غریب
قاصد تجربههای همه ی تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک! هان، ولی… آخر… ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
