
کتاب فصل های خزان زده
کوچه های شب زده
شب های رهگذر باران زده
میان چراغی مردی گمشده خط زده
غبار پرواز قاصدک های بارانی
شب های نقطه زده جاده ممتد سرما زده
شعری که میبرد وزن تمام شهر را
شهر با تمام شاعرانش لالایی خواب زده
بوق ممتد ایست قلبی بود قلب ها را پائیز خزان زده
حسام الدین شفیعیان

صدای لالایی باران بود
بادبادک تیر چراغ برق ,بی کودک بود
جنگ مدال برده از زندگی
کودک سنگ زده کنج عکس ماتم زده
بلوک های شب زده, خواب های برهم زده
صدای مردی می آمد پشت چراغ قرمز مردی درون خود یخ زده
حسام الدین شفیعیان

صدای فانوس شبی می امد
در پس نقطه تاریک کمی نور میشد
زنوری که دل شب زشب پر میشد
خط بطلان دقایق زتاریخ میداشت
این غزل بود یا که در مثنوی شعر گم میشد
شاعری پر بگرفتو کمی شعر میشد
بر در دفتر عشق زنو نو میشد
این زبیتی که قلم نوبر داشت
قرمزی داخل واژه کمی گم میشد
کال خط برگرفت در درون قرمزی سرخ میشد
سرخ زدانه زقلم دانه دانه باران
دانه های ریز یاقوت زپیچک نو ترین شعر مرا باران زد
در چتر باران در برف سرما شب شعری درون خود نو میشد
این که در دایره چرخ زمین گردشهاست
جاذبه فتادن سیب نبود شعر بود که سیبی زدرون نو میشد
آدمک بند حقایق زقلم مزرعه ی حاصلخیز
شب درون دل غربت ز درون پر میشد
این درون غربت تنهایی انسانها هست
هر کسی در درونش زخودش گم میشد
شاعر-حسام الدین شفیعیان

قرمزی تو از من سرخی من از تو شعر میشد بر گفتن برخود
چه واژه گفتی چند خطی زدیو گلفشانی گفتی
غزل نشانی گفتی آتشفشانی گفتی بند بند شعر مرا عطر فشانی گفتی
سرایش گفتی نیایش گفتی سال نو را نو چراغی گفتی
خاطراتی گفتی خاک را شعر زدیو چراغدانی پختی نور نان و نمکو قصه سرایی گفتی
از بر قصه پر از شعر درون خود شعرم چراغی گفتی
فصل فصل غزلو دو بیت تا پلکانی گفتی آسمانی گفتی نور فشانی گفتی
صورت شعر به صوت غزلی آهنگی درون قفسی بلبلانی گفتی صوت شعر را چه عالی گفتی
شاعر-حسام الدین شفیعیان

من با قافیه ها هم وزنم
یک مصرع پر حرفم
من قافیه ی سرگردان بی حرفم
یک سبد شعر پر دردم
جایی در اخر بیت ها یا یک مثنوی پر از خار برگم
اخر خواب ها
یا اول سپیده ی صد برگم
نشسته بر تاج رنگین کمان
یا شیرازه ی ریشه ای پر دردم
کنج گنج تو یا روی طاقچه بی برگم
درخت تنومند کاغذ شده ی این برگم
سفرنامه ی تو شاید این قصه ی صد برگم
توی دفتر خاطراتت پر سکوتو بسته از دردم
حسام الدین شفیعیان