حسام الدین شفیعیان
حسام الدین شفیعیان

حسام الدین شفیعیان

پینوکیو ونیپ میشود...


Pinocchio.jpg

مرد کتاب را باز میکند پینو کیو تا صفحه صد میخواند کتاب را میبندد .مداد را بر میدارد کاغذ را سیاه میکند.داستان از درون سیاهی باز میشود کاغذ مچاله میشود.

شخصیت داستان بیرون از ذهن درون مچاله شدن باز میشود. قصه درون یه کتاب جریان پیدا میکند.این بار ویک ونیپ شخصیت جدیدی از داستان باز میشود.دیگر چوبی نیست. دیگر با دروغ گفتن دماغش بلند کوتاه نمیشود. این بار هر بار که دروغ میگوید قصه اش جذابتر میشود. این بار ونیپ شخصیت بزرگی نمیشود.این بار ونیپ دروغ میگوید اما راست باور میکنن. این بار ونیپ گربه و روباه توی قصه ندارد.شخصیت های جدید داستان هابرو و هبرگ هستند.اما شخصیت ها جا نمیفتند.اینبار قصه جهانی نمیشود.این بار کسی  ونیپ را نمیخرد.چون ونیپ چوبی نیست. آدم هست. اما دماغش در داستان بلند نمیشود.چون نویسنده برا شخصیتش گوشت قرار داده. نه چوب.

ونیپ توی داستان دروغ میگوید اما داستان جذابتر میشود. اما خریدار داستان کسی نیست.

هابرو و هبرگ آدم هستند حیوان نیستند.اما شخصیت های جهانی نمیشوند.نویسنده داستان  دروغ هیچ یک از شخصیت های داستانش را باور نکرده.توی داستانش غرق نشده. توی داستانش  از یک دروغ شاخدار دماغی بلند کوتاه نمیشود.تمام داستان دروغ هست اما هیچکس دروغ داستان را باور نمیکند.چون نویسنده داستانش را باور نکرده.

قرار نیست از داستان نتیجه اخلاقی بگیرد.چون شخصیت داستان ناراحت نیست.چون نویسنده ناراحت نیست.اصلان داستان روایتی از ناراحت بودن ونیپ نمیدهد.

پایانه داستان با یک راست گفتن ونیپ بسته میشود اما باز هم  نتیجه اخلاقی داستان بسته میماند.درون داستان نصفش ماجرا شکل نمگیرد همش توصیف ونیپ از دروغ هایی هست که دماغ  آدمی زاده اش را بلند نکرده و کوتاه نکرده.

ونیپ قصه آدم شده.اما کسی باورش نمیکند.آرزو دارد چوبی شود تا قصه اش جهانی شود.پیرمرد سازنده قصه جوان هست.چون پیر نیست قصه اش انگار جا افتاده نیست.چون مرتبا آدم قصه را دروغگو میسازد. اما ونیپ قصه تمایلی ندارد باور کند که دروغگو هست.چون ونیپ قصه آدم هست و چوبی نیست کسی باورش نکرده.

اما آرزوی ونیپ اینبار این نیست که آدم باشد میخواهد قصه را به آخر آن برساند که راست گفته که چوبی نبوده. و آدم بوده که چوبی ساختنش.

چون راست قصه آخر قصه هست کسی نصفه راه از اینکه قراره راست قصه را بفهمد به آخر قصه نمیاید. و بین قصه داستان را میبندند.کششی ندارد قصه ونیپ.

بین راه فریب نمیخورد روایت قصه ونیپ دو شخصیت آدمی دارد که بین راه ونیپ را میبینند اما چون ونیپ چیزی ندارد به ونیپ دروغ میگویند که چیزی دارد که مخفی کرده.اما ونیپ چیزی ندارد.اما میگوید پول هایش را توی قصه قبلی از دست  نداده.بلکه پول هایش را روباه و گربه بردند. در حالی که آدمه قصه میگه گربه توی قصه قبلی بوده.و ونیپ توی قصه قبلی پول داده بوده که اونا مکر زدند و پولای ونیپ رو تو قصه بردند اما الان ونیپ تنها با جیب خالی توی قصه هست.

وتپژ قصه وجود ندارد و جایش یک شخصیت خیالی هست که به ونیپ داستان میگوید تو  پرورشگاهی هستی.و معلوم نیست اصلان پورشگاهی که تو قصه هست کجای قصه هست.و چرا نامی از اسم آن برده نشده تا خواننده بتواند با آن داستان را دنبال کند. چون فقط نام جایی هست که دروغ آنجا ساخته شده.بدون نام بردن از نام تابلوی پرورشگاه.چون آنجا توصیف قوی ندارد قصه مبهم از جایی شکل میگیرد که شخصیت داستان نامبهم بیرون آمده.و توسط پری مهربان قصه هم آدم نشده بلکه توسط شخصیت جوان قصه آدم شده. که قراره گربه نره که تو داستان قبلی بوده که شخصیت داستان کنارش آن را رد میکند تا او وارد قصه نشه. چه چیزی از ونیپ ببرد که با گربه نره آدم شده تقسیم نکند.و اواسط داستان جنگل نیست یک بلوار هست که هابر میگوید به ونیپ باید از  اینجا رد شود و قبلش خودش آنور بلوار میرود و ونیپ رد میشو و هابر میگوید تو چوبی هستی که تونستی از بلوار رد بشی.چون آدم از این بلوار رد نمیشه.تمام داستان گنگ هست که چرا اصلان باید رد بشه و چرایی رد شدنش چیست.چون قصدی نیست و روتین هست. و چرا آدم از بلوار رد نمیشه معلوم نیست دروغه که قراره بگه که حتمان دروغه خب چون رد میشه.پس حتما این دروغ فقط باید ساخته بشود تا همانند داستان  قدیمی آن دروغی گفته بشود. و دماغی بزرگ نشود.اما آدم قصه ونیپ با رد شدن از بلوار بزرگ میشود حتی سن ونیپ با سن قبل آن فرق دارد. چجوری دروغ هست که آدمیاز بلوار ردبشه بعد بزرگ بشه. که نویسنده میگه این یک نوع رئال مانندو نمیدونم فضای سیال مانندو اینهاست که اصلان معلوم نیست بین راه چرا  ونیپ بزرگ میشود.مگه در بین بلوار آدم بزرگ میشود.آدمها از داخل اتومبیل ها چرا  دست تکان میدهند برای ونیپ و او دست تکان میدهد. و کودک مانند بزرگ میشود تا انتهای بلوار از سمت اول شروع رد شدن تا انتهای ایستادن روباه یا هابور یا هابر خلاصه شده شخصیت هابور طولانی تر مدام ایفای تلاش برای این دارد که ابراز پشیمانی کند که چرا روباه آدم شده و روباه بودنش کاربردی تر بوده. اما نویسنده تمثال روباه را آدم کرده تا شخصیت ها همه آرزوی آدم شدن کنند.در حالی که شخصیت ها تمایلی ندارند و همان شخصیت های قبل خود را دوست دارند.چون  داستان جدید کششی برای خود شخصیت های آدم شده ندارد یا باور نکردند شخصیت ها که آرزوها توی قصه بر آورده میشن.پس آخر بلوار هابر به ونیپ میگه دیدی آدم رد شد در حالی که از بلوار آدمی رد نمیشه اما برای هابر ونیپ آدم نیست.و در اونجا هم آدمی رد نشده. اما بلواقع دروغ راست آخر قصه چیست؟ و آیا آخر قصه قراره همونجا ختم برای نویسنده بشه یا ساخته بشه تا ختم قصه بشه.اونم همراه با خواننده قصه تا آخر بلوار.و پایانه قصه همون آخر بلوار هست در اصل تا وسط قصه وسط بلوار باشد و انتهای آن به اینکه قرار نیست ونیپ آدم بشه تا بتونه رد بشه.چون هابر باور نداره که ونیپ آدم هست و همون چوبی هست اما در ظاهر آخر قصه میگه که آدمی از این بلوار رد نمیشه.در حالی که آدمها توی ماشین هستن. و رد نمیشن. و اونی هم که رد میشه براش آدم نیست.اما پایانه تمام آدمها از بلوار رد میشن و تا انتها همونا که تو ماشینن پیاده و از بلوار رد میشن.و هابر قصه هیچکدوم اونا رو باور نمیکنه.و همه رو همون چوبی میبینه. داستان در فضایی خیالی هست یا نویسنده قراره انتهای قصه را به آدمهایی وصل کنه که هابر در راست خود دروغ بگوید.و راست اخر قصه معلوم نشود.در حالی که یک راست در آخر قصه هست اما باز نشده اما تمام قصه از نظر نویسنده دروغی بزرگ برای شخصیت ونیپ هست که قراره با راست آخر قصه که معلوم نیست در انتهای آن بلوار چه اتفاقی افتاده پایانه باز از یک راست باشد بر تمامی قصه.و کتاب بسته میشود و شخصیت ها درون قصه شکل میگیرند. اما قصه جهانی مثل پینو کیو نمیشود بلکه یک قصه نا مرتب از مرتب بیان یک وقایع کوتاه اما طولانی را توصیف میکند.منتقد درون قصه خود نویسنده هست که در ان قصه را نقد میکند اما درون قصه توصیف نقد مثل روایت قصه هست.و راست اخر قصه پایانه بازی هست که در آن انتهای بلوار به نظر همان ونیپ میاید که آدم نیست از نظر هانر چون روباه هابور خود هم باور ندارد آدم هست و نگاه هابور یک نگاه حیوانی هست نه آدمی  پس نگاه اون به آدمها باور این هست که هیچ آدمی از ان بلوار رد نشده...

نویسنده-حسام الدین شفیعیان

جایی دور جایی نزدیک...


زندگی پنجره ای باز به دنیای وجود - عکس ویسگون

اسمت چیه؟پنچره را باز میکند,صدای جیر جیرک,نگاه کن دشت سرسبزیه ها.نه دشت کجا بوده,اینجا راه آهنه,نگاه کن,درختانو دارن پشت سر هم میرن, کجا؟دارن میرن تا همه جارو سر سبز کنن؟اسمت چیه؟نگاه کن؟کجارو؟اونجارو؟کلاغه داره تو دشت پرواز میکنه؟اونجا مزرعه هست.نه اونجا چهارراه هست؟چه چهارراهی؟چه مزرعه ای؟چه درختی؟چه کلاغی؟همش خیابونه؟نه نگاه کن اونجا یه مغازه هست یه پیرمرده نشسته داره به پرنده ها غذا میده؟چه پیرمردی؟چه غذایی؟خب پس نگاه کن سربازارو دارن میان حمله کردن تو همون دشت نگاه کن دارن همه جارو آتیش میزنن؟کدوم سربازا؟کدوم آتیش؟خب اصلان نگاه نکن تو همه رو خیابون ببین؟همجارو راه آهن ببین؟اما من نظرم اینه که اونجا جنگه؟چه جنگی؟دشت رو نگاه کن؟اونجا حمله کردن؟اونجا یه دشت وسیع هست.میخوا اون دشتو به آتیش بکشن بعد میخوان اون پیرمرده که دم بقالی هست رو اسیر کنن.بعد میخوان ریل قطارو مسدود کنن؟خب بعد چی؟ولی الان همش خیابونه؟ بنظرت اونا آدم جنگین؟نه ولی اون پیرمرده که داره میره یه پیرمرد جنگیه؟آهام دیدمش چرا موهاش دم اسبیه؟جلو سرش خالیه اما پشت سرشو دم اسبی کرده؟ اون میخواد بگه درسته جلو سرم ناحاصلخیزه؟اما مهم پشت سرمه.که هنوز حاصلخیزه؟مثل یه مزرعه میمونه که درو شده اما هنوز امیدواره؟اون یه سرباز جنگیه؟داره میجنگه؟با چی؟با قسمت؟مهم موهاش نیست؟مهم انگیزه ایه که داره؟انگیزه باقیمانده ها؟انگیزه خیلی مهمه؟راستی نظرت درباره کلاغ چیست؟کلاغم میتونه پرنده باشه منتها دید ما مهمه؟کلاغم اسیره؟اسیر چی؟اسیر سیاهی؟میخواد از سیاهی به روشنایی برسه؟ولی بنظرم کلاغ اسیر نیست؟چرا؟ چون کلاغ میتونه بپره؟طاووسم میتونه بپره؟مهم اینه که چجوری؟کلاغ هم قشنگه؟کلاغ هم زیباست؟منتها کلاغ سیاهه؟کلاغ سفیدم داریم ها؟آهام زاغ رو میگی؟خب ببرم گربه سانه؟منتها گربه همون فشرده ببره؟مثل تمساح  ؟خب مهم اینه که زنجیره حیات هنوز جریان داره؟دید ما هست که مهمه؟کلاغم زیباست؟تمساح هم زیباست؟ولی بنظر من کلاغ جنگی نیست؟چرا کلاغم جنگیه؟چه جنگی؟جنگ سر بقا هست؟چه بقایی؟راز بقا؟نه سر زندگی هست؟اونا کلاغا خیلی زیادن؟منتها مفیدن؟کلاغم مفیده؟همه موجودات مفیدن؟منتها پتانسیل اونا با هم فرق داره؟ اسمت چیه؟اسم تنها یک لقبه مهم اینه که رسمت چی باشه؟رسم آدما مهم تره تا اسم آدمها.اسم آدمها در صورتی میمونه که رسم درستی داشته باشن.اگه رسمت بد باشه اسمتم دیگه فایده نداره اما اگه رسمت درست باشه اون موقع اسمت چیه دیگه معنی نداره رسمت چیه مهم میشه؟ دشتو راه آهن و سر سبزی و صلح تنها موقعی معنی میده که امیدواری باشه.مثل خیلی آدمها.که با همون باقیمانده هر چی از هر چی بتونن امیدوارانه حرکت کنن؟زیبایی درون مهمتره تا زیبایی برون؟آدم اگه زیبایی درون نداشته باشه زیبایی برون فایده نداره.اما اگه زیبایی درون پیدا کرد زیبایی برونش میشه رفتارش؟آدمها یه بد درون یک خوب درون دارن؟اگه بد درون بر بد برون غلبه کنه دیگه روشنایی ندارن میشن تاریکی؟اما اگر بد درون دیو سیاهی رو بیرون کنن همش میشه زلال همش میشه سمت نور؟مهم حفظه اون خوب درونه؟که بد درونی نشه؟جنگ جهانی آدمها درون خودشونه؟گاهی حمله به سمت قلب؟گاهی به سمت مغز؟گاهی به سمت زبان؟گاهی به سمت رفتار آدمها هست؟صلح آدمها هم همینجوریه؟ اما اگه دشت سر سبز سیاه بشه میشه همون قضیه راه آهن که دیگه نمیره؟می ایسته؟زندگی ما آدمها راز بقا نیست؟زندگی ما انسانها راز تفکره اگه تفکر رو برداری میشه آدم ماشینی آدم ماشینی میشه آدم آهنی؟آدم آهنی میشه آدم فاقد روح انسانی میشه آدم بقا گرا؟ اما اگه بقا برای زیستن باشه تفکر زیستن توش شکل میگیره؟بقایی میشه جدا از بقای صرف برای فقط خود میشه راز زندگی برای هم.اگه پرنده ای باشه که بقیه پرنده ها هم بیان بشینن و دونه بخورن با هم خوبه.اما پرنده اگه دونه رو فقط برا خودش بخواد پرنده دیگرو نمیزاره دونه بخوره.کلاغ یا زاغ میتونه سفید و سیاه باشه؟اما مهم اینه که چجور کلاغی باشه.ذاتی کلاغ یا کلاغی که مفید باشه. حالا نگاه کن پنچره رو ببند دوباره باز کن ببین همه اونها دیگه خیابونن  نه دشتی هست نه راه آهنی مهم دید ماست که چی برداشت کنه.اون آدما رو آدم جنگی ببینه یا آدم زندگی.اما همون آدما زمانی جنگی میشن که نتونن تو همون خیابون راه برن.میشن آدم جنگی تدافعی.آدمها هم تفکر دارن هم قدرت دفاعی.اگه آدمی ضعیف باشه.آدمی قویتر هست.مهم زنجیره آدمها با همه.که تفکرشون درست باشه.اون موقع قدرت دفاعی انسانه میشه قدرت دفاعی از اون آدم ضعیفتره.اما اگه آدم قویه شد زورگو به اون ضعیفه.بقای صرف بر زندگی غلبه کرده.یکی با تفکرش دفاع میکنه.یکی با قدرت دفاع بدنیش.مهم اینه که این قدرت ها چجوری بکار برن.در  اون بد درون یا خوب درون. حالا مدادت رو بزارو بکش یه راوی خوب کلماتو بکش.راوی ها هم خوبو بد دارن.حالا میتونی برام یه اسم بزاری.حالا من شخصیت داستانتم.شخصیت من راوی خوبی هاست.روایت من قصه آدمهاست.قصه آدمهایی که زیباین.زیبایی درون دارن.آدمهایی که زیبایی تفکر دارن.من روایت کننده قصه اون آدمها هستم.میدونی چقدر راوی داشتیم.چقدر نویسنده.چقدر شخصیت داستانی داشتیم.حالا نقطه بزار از اول خط بریم. 


نویسنده-حسام الدین شفیعیان

قطار شماره123-3


برف زمین را سفید پوش کرده..بچه ها به دنبال آدم برفی درست کردن هستند.

قطار به آرامی شروع به حرکت می کند..هویج و کلاه بافتنی رنگو رو رفته ی سر به سر گذاشته ی سفیدی رنگی بی رنگی.دانه های ریز بی رنگ و سفیدی زمین تشنه و نیمکت آبی ایستگاه خلوت.

بچه ها با دیدن قطار به دنبال آدم برفی ها می دوند و دست تکان دادن های آرام و تند تند بچه ها.آهسته رد می شود و کم کم تند و تندتر تا دست ها آرام می گیردو بی حرکت.کوپه کوپه واگن واگن درهای باز و بسته و آدمهای بی کلام و با کلام..شور و ترش بی نمک و با نمک و دهان های پر و نیمه خالی.سمفونی مخلوط همراه با حرکت نت ها و موسیقی یکنواخت و پر صدا و کم صدای بی تاب پیچ و خم های در حال نزدیک شدن.

قطار به ایستگاه می رسد و شیشه ی بخار گرفته و مردی که با پاک کردن و دست تکان دادن اعلام موجودی می کند و کمی سیاهی بر کف دستش می ریزدو دو سوراخ را پر و خالی می کند.پیک نیک را روشن می کند و سفیدی سفت و سفیدی شل و زردی بهم آمیخته می شوند و نان آتیشی و لقمه پشت لقمه و چایی دارچین و آبنبات و دوباره بخار شیشه و سیگار بی فیلتر پر دود.

حیاط به حیاط و حیات به حیات و خاموشی و روشنی و قطاری که به سرعت از اینها به آنها و از آنجا و از اینجا می گذرد و آن به آن و این به این و ندیده شدن ها و ندیدن ها و ماکارانی سوخته ی خانه ی پلاک بی پلاک ایستگاه یکی مانده به رفتن و ایستادن.و زنی هراسان و کودکی گریان و خاموشی سوخته ی سیاه شده ی ماهیتابه ای که زیر آب بخار می شودو دود داخل آشپزخانه که از پنجره سر می کشدو و مسافری که با دست نشان می دهدو لذت می برد از این هوای پاک و دود یک خانه ی سوخته.و ایستگاه تمام شدن ها و برگرداندن یک فیلم به اولش بدون تکرار و حوادث کوچک و بزرگ به ظاهر بی اهمیت و در واقع پر از قصه و اهمیتی که دیده نمی شود مگر با قطاری به شماره 123 که در ایستگاه آخر آرام گرفته و تمام خستگیش را به هوا می فرستد و بخاری که کم کم ناپدید می شودو شب فرا می رسد.

قطار شماره 123-داستان کوتاه-نویسنده-حسام الدین شفیعیان

چند قطعه از زندگی شهری


خبرآنلاین - تصاویر | بازگشت مردم به پارک های تهران

در کیفش را باز میکند و پلاستیک را در می آورد.شکلات پیچ بالای ساندویچ را باز میکند و برگهای کالباس که عطر خوش بویی را پر میکند و دوغ کنار دستش را ساندویچ را گاز میزند برگهای کاهو و خیارشور.دوغ شیشه ای را سر میکشد و نگاهی به اطرافش میندازد.مردی آن طرف روی صندلی پیتزا میخورد .سس را باز میکند و فشار میدهد و لباسش قرمز میشود.کمی از پیتزا برای گربه ای که آرام میو میو میکند میندازد و گربه دهان میزند و با  دست میشکافد تا یک تکه گوشت را بخورد.زنی آن طرف در حال قدم زدن هست.زن چترش را باز میکند و میبندد و دوباره باز میکند و میبندد.دنبال کودکی میدود و صدایش میکند باز دنبال کودکی دیگر و باز چترش را باز میکند و میبندد و یدفه صدای بلند خنده.آن سمت پیرمردی رد میشود و به زن چیزی میگوید چتر را به پای پیرمرد میزند و پیرمرد بلند میخندد و دستش را به سرش اشاره میکند و رهگذران که رد میشوند نگاه اخمشان باز شده و میگذرند.زن چترش را کنار میگذارد و شروع به گریه میکند.پیرمرد نزدیک میشود و چایی را به او میدهد رهگذری رد میشود و حرفی میزند که پیرمرد با چتر دنبالش میکند چند قدم رفته نفس نفس می افتد و مینشیند زن میخندد.مرد ساندویچش را تمام میکند.روی صندلی دراز میکشد رفتگر جارو میزند و مرد که بلند میشود و تکیه میدهد چند باری کنار پای مرد را جارو میزند و باز همانجا را جارو میزند .مرد پا بالا و پایین اینور آنور میشود. و یدفه دوربین به جلوتر می آید و عده ای لبخند زنان دوربین را با دست به او نشان میدهند و او دست تکان میدهد.زن چتر بدست نوشابه با دوغ قاطی میکند و در لیوان پلاستیکی میریزد و میخورد و باز میخندد. و بلند میشود و میرود.پیرمرد جای او مینشیند و روزنامه را در می اورد و جدولی که با سختی حل میکند و باز دوباره دراز میکشد و بلند میشود و ظرف را جلوی پایش میگذارد و تکه ای کاغذ دیگر نمیشنود.مرد پیتزا را تمام میکند و بلند میشود به این سمت و آن سمتش نگاه میکند و مدام هی این سمت میرود و باز برمیگردد سر جای اصلیش.دوربین عقب وانت گذاشته میشود و ده نفر دیگر از کنار درختان در امده و سوار وانت میشوند وانت روشن نمیشود که ده نفر آن سه نفر پیاده هل میدهند روشن و صدای اگزوز که مثل تراکتوری اعلام روشن شدن و پریدن بالا و رفتن.مرد بلند میشود دور و برش را نگاه میکند و  پلاستیک تخمه را در می آورد مدام میشکند و پلاستیک ساندویچ پوست تخمه میشود پسرکی رد میشود سر تکان میدهد مرد پلاستیک را نشان میدهد باز پسرک سر تکان میدهد و مرد تخمه تعارف میکند باز سر تکان میدهد  مرد دیگر تخمه نمیخورد باز پسر سرش را تکان میدهد مرد خیره میشود تا پسر هدفون را در می آورد از گوشش و میدود.مرد تخمه را تندتر میخورد تندو تندتر و باز آهسته. بلند میشود هوا بارانی هست نم نم باران پلاستیک را خیس میکند و پلاستیکی که به سطل زباله انتقال پیدا میکند و مرد ساعتش را نگاه میکند و راه میفتد.

نویسنده-حسام الدین شفیعیان

کافه تاریکی

کافه تاریکی

Image result for ‫حسام الدین شفیعیان-کافه تاریکی‬‎

صندلی گرد و میزد گرد یک قهوه اسپرسو و مردی شبیه به هیچ یک از مشتری ها .همیشه همونجا میشینه. از نظر خودش تنها بازمانده ی نسل خودشه. نسلی که فقط خودش مونده از خودش. گاهی چند بار فنجون خالی رو میبره و میاره پایین. همیشه چند بار صدا میکنه تا یکی بیاد ببینه چرا فنجون خالیه. از نظر اون میدانی که روبروی کافه هست. یه برجه که میتونه نشست کرده باشه و میدان شده باشه. و ماشینای دور تا دور اونم تانکن تانک هایی که همو له میکنن تا دور بزننو برن تو اصلی و گازو بگیرن برای جنگ. اون کتیبه اعتقادات خودشه. هنوزم فکر میکنه عشقش یه روزی حتما بعد سی چهل سال واستاده روبروی همون دکه تلفنی که میگه حالا جاش یه فست فوده میادو دست اونو میگیره و بالاخره به آرزوش میرسه. الان سی چهل ساله که منتظره. قبل این کافه تعمیرگاه یه صندلی براش گذاشته بودن که بیاد بشینه زل بزنه به همونجا روبرو که یه روزی همونجا با اون آشنا شده. تعمیرگاه که جمع شد فکر کرد جنگجهانی شده مدتی مخفی شده بود تا صندلی چوبی جدیدو که دیگه قرار نیست به این آسونی ها هم به کسی واگذار کنه اشغال کرده و حکم سرزمین فتح نشده اونو داره. سرزمینی به وسعت  یه فنجون اسپرسو سینگل تلخی که دبل نمیشه. شکلات تلخی که اونو میبره به اون تلخی هایی که با آب میخوره و میشینه و با همون رادیو جیبیش که تداخل میکنه با موسیقی لایت کافه. بجا آهنگ اخبار گوش میکنه و میگه حتما بعد اخبار گلهای رنگارنگ داره. و گاهی هم آهنگی که بازم حالشو جا نمیاره. میگه قراره پسرش که یه روزی همینجا بوده هنوز منقرض نشده براش یه ضبط صوت بفرسته با کلی آهنگ گلچین. اما هنوز نفرستاده پست هم میدونه که باید هر روز بهش بگه که هنوز خبری نیست. و اون بیاد این سمتو نگاه کنه اون سمتو بعد باز بیاد تو کافه گوشه دنجی خلوت کنه و روبرو رو نگاه کنه.میگه آخرین بار همینجا سوار ماشین شد بابای همون خانمی که قراره اونو بیاره یک دست تکان دادن گریه همون گریه حالا چینو چروک هایی که دارن همون اشکارو بالا و پایین گاهی با کمی صبر و یه دستمال کافی منو پاک کردن اشکو. عشقی تلخ از فنجون یک قهوه که خیلی وقته خالی هستو میخوره اما دیگه لباشو بهم جمعع نمیکنه شکلاتو میخوره. ولی بازم میگه که من میدونم بر میگرده. شاید یادش بیاد یه روز شایدم نه که حتما یجای داستان لنگ میزنه. اون یادش رفته. بگه که دیگه اون ماشین قرار نیست از این خیابون رد بشه. اگرم بشه. نسلی هست که یا منقرض شده یا خیلی خوب مونده تداوم بخشیده به حالا همون کسی که باید بیاد. اما کدوم خیابون کدوم میدان. حالا اون مونده و این میدونی که براش حکم میدان جنگه. تانک هایی که کم کم دارن جاشونو به رهگذرهایی میدن که دور تا دور میدان حلقه میبندن خیلی با هم فاصله دارن هر کدوم یه نوعی یکی بساطی از لبو باقالی. یکی چایی یکی هم درگیر یکی که بیادو بهش بگه امروز هوا صافه یا بارونیه. اونم حتما بگه پروازو بخاطر بسپار. یکی هم قراره از کار برگرده و با خطی ها بره به همون کوچه هایی که میبرن و خیابون هایی که دور تر از اینجاین. خونه هایی پر از داستان های مختلف. اما داستان اصلی دیگه خسته شده پاشده و فنجونو تحویل داده و قراره بره تو یکی از همین خونه ها. و چراغایی که خاموش میشن و تاریکی کافه.

نویسنده-حسام الدین شفیعیان