خاطرات باران زده
تقویم شنی دریا زده
صبح بدون خورشید بود انگار
تمام ساحل افکار را باران زده
مزرعه بزرگ دلتنگی بود
زندگی چند فصل بهار بی باران
فصل نرسیدن میوه به درخت زندگی
فصل سرمازدگی جهان زندگی

قصه های کودکی های سالخورده
سالهای درون ذهن خاک خورده
درون چند برداشت کوتاه زندگی
فصل های نرسیده به سر فصل زندگی
قصه ی خواب برده از رویای زندگی

رویای نرسیده به وقت تقویمی
ستاره های دنباله دار تقویم رو میزی
جایی دفتر خاطرات ذهنی پاک بود
نقطه های تاریک روبروی دریا بود
پرنده ای میزد آواز دلتنگی
آغاز فصل زمستان بود دریا بود
شعر واژه را میزد انگار درون شعر غصه ی فردا بود

سکوت سمفونی مردگان تنهایی
خطوط بلوک های یخ زده از تاریخ بی فردایی
زندگی نت هایی بود شاید فالش زده
تمام سمفونی را کلاغ ها نوک زده
صندلی خالی پر از حرف بود زندگی
جایی تلاطم طوفان بود زندگی

پر از رویای نرسیدن بود بهار
زمستان یخ زده بود بهار
شروع تمام نرسیدن ها بود بهار
فصل اوج پرواز بود بهار